پازلی حل نشده
مگه یه آدم چند بار می تونه زمین بخوره و بلند بشه . مگه چند بار می شه دل بست اونم به چیزی که دل نداره!
تازه اونم وقتی با تمام وجود یکی رو که ماوارایی بود و با کمک ذهن معیوب دیوانه ت ازش یه پری ساخته بودی. قدر خودتو بدون قدر همون پری ماورایی رو ، حالا گیرم خیلی چیزاش هم ساخته ی ذهن مالیخولیایت بوده ، اما پاک که بود ، نبود؟ شریف هم بود، با این آدمکهای هر جایی ف ا حشه صفت هم زمین تا آسمون توفیر داشت، نداشت؟ روز عشاق!!!!! امسالو دیدی دیگه، عاشقای جگر سوخته هر چی می خاســتن بخرن واســه معشوق گرامـی، ازش یه جیـن می خریدن ، یکی واسه کامی ،یکی واسه ساسی ، یکی واسه جیمی و....
نمی دونم شاید اینم حاصل تکامل باشه! شاید اینجور داریم به سمت دنیای متمدن پیش میریم و دیگه بازیهایی مثل به پای یکی نشستن و تک پری دورش سر اومده و پدیده ای به اسم خیانت داره به صورت یه فرهنگ وزین خودشو جا می کنه .
به هر حال بدجور کلافه ام تو این چند روز تعطیلات نوروز با شکوه! نه حوصله ی موندن دارم و نه دل رفتن . یعنی هر چی دارم فکر می کنم کجا برم و اصلن برم که چی بشه به نتیجه ای نمی رسم . نمی دونم واسه چی و به چه قیمتی اما گویا باید رفت...


