چرا ناشادیم؟!
نمی دونم توی کل تاریخ قطور این سرزمین همین بوده یا این سی ساله به این روزمان انداخته؟! و به دلیل بسی رنجی ست که بردیم در این سال سی، که اینچنین شده ایم؟!
میگن زمان شاپور اول همزمان ایران رو هم شکست از روم و هم خشکسالی تبدیل به یک سرزمین ماتم زده کرده بود، شاپور اول هم برای تغییر روحیه مردم و شاد کردن اونا دستور می ده تا 20 هزار مطرب از هندوستان بیارن و اونا رو توی کل کشور پخش می کنه و دستور می ده صبح تا شب برای مردم نوازندگی کنن تا روحیه ی مردم التیام پیدا کنه. اگه به چهره و فتوژن این مطربهای سنتی مجالس هم دقت کرده باشید خیلی به هندیها شبـیه اند و باقی مونده ی همون بیست هزار نفرن و از قضا همین حاجی فیروز سیه چرده هم از نواده های همون عزیزانه.
اما جالبه توی این سالها عزا رو از جشن ، به خصوص تو مراسم مذهبی، نمی شه تشخیص داد. مثلن همین امروز از جلوی مسجدی رد می شدیم که صدای گوش خراش بلبل آقا، فضا رو به شدت غیر قابل تحمل کرده بود ، ما هر چی گوش سپردیم که ببینیم این نوای دل انگیز، جشن و سروره یا نوحه خونی به نتیجه ای نرسیدیم تا اینکه دوست عزیزی که همراهم بود با یک موشکافی حکیمانه روشنم کرد ، به این صورت که توی این جور نوا ها باید فعلو بچسبی هروقت که می گفت فلانی اومد یعنی تولده و هرجا می گفت فلانی رفت یعنی سوگواریه باقیش هم زیاد مهم نیست جدی نگیرین!!!
به هرحال چیز دیگه ای ذهنمو قلقلک نمی ده جز اینکه فریاد بکشم: شاپــــور کجایی که داشتو کشتن .......


