اریک ..... اریک عزیز
فکر کن اریکی که هنوز آخرین پستشو نخوندی حالا توی یه سردخونه ست .
گفتم دروغه محاله شوخیه، هنوزم می گم .
مرگ مـــرگ_ لعنتی مرگ نابه هنگام تف بر تو .نفرین برتو .شت شـــــــــت .اریک هم وقتی از زمین و زمانه به تنگ می آمد اینو می گفت.
اریک یادته ازت پرسیدم کی هستی ؟ گفتی یکی ام که چند صباحی میام و بعد می رم جایی دیگه .الانم رفتی یه جای دیگه و یه کافه ی دیگه . بگو که همینطوره بگو دروغه. بگو اصلن این یه بازی وبلاگیه . اونیم که پشت خطه و
می گه باید قوم و خویشات پیدا بشن تا جنازه تو تحویل بدن خودت اجیر کردی تا ببینی چند تا رفیق داری که نگرانت بشن . اریک بگو که همین جوره که من میگم، بگو اریک دیگه خسته شدم از از دست دادن، دیگه حوصله ندارم از نو شروع کنم. دلم به همین چند تا دوستی خوشه که نمی دونم کی هستن و کجان ، اما می دونم هستن می دونم انگار همه یه درد مشترک داریم ، دردی که توی بی دردی هم آزارمون می ده و فریادش می زنیم.
اریک اریک عزیز توی این چند روزه که خبرو شنیدم همه چیز بوی منزجر کننده ی مرگ رو به خودش گرفته هوا هم همش انگار غروبیه که عصرشو عین سگ گریه کردی و ضجه زدی .
آخرین باری که واسه مرگ یه نفر گریه کردمو یادم نمیاد ،حتی دو سال پیش هم که مادربزرگمو خاک می کردیم اشکم نیومد اما این چند روزه ...........
لعنتی مرگ لعنتی چرا دست از سر ما بر نمی داری لعنـــنتی لعنتی مرگ بی شرم خسته مون کردی


