واسه یه رفیق
می دونی حس دایی جان ناپلئونی من می گه کار خود ناکسشون . حالا هی فیلم بیان مرزو ببندن و چندتا بیچاره ی ننه مرده رو آویزون کنن که مثلن مبارزه با اشرار. یا چندتا سرباز وظیفه ی بدبختو بفرستن جلوی گلوله که مثلن ثابت کنن آره...
بیا مرد باشو و همونی شو که بودی . بچه های انجمن بعد این همه سال هنوز چندتا شعراتو از برن. اونوقت تو.... اصلن تو رو چه به این غلطای اضافی .لامصب ولش کن و یه بیلاخ اساسی بده به اونایی که می خان ضایگیتو ببینن. می تونی آره تو هم می تونی .این همه چیزایو رو که دوست داشتی از دست دادی کافیه دیگه. پرستوت که پرید جوونیت داره میره .اما جون خودت باشی ماهم تا آخرش به پات میشینیم. فقط باش و بمون
پی نوشت: امروز رفته بودم یکی ازین خانه بهبودیا به یه رفیق سر بزنم یه مشت بچه ی ۱۸-۱۷ ساله دیدم تو آفتاب داشتن از خماری سگ لرزه میزدن بعد از ماه ها بغضم منفجر شد . به قول بامداد:
تو را چه سود
فخر به فلک بر فروختن
هنگامی که هر غبار راه لعنت شده
نفرينت ميکند
تو را چه سود
از باغ و درخت
که با ياسها به داس سخن گفتهای
آنجا که قدم بر نهاده باشی
گياه
از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک وآب را
هرگز
باور نداشتی
فغان! که سرگذشت ما
سرود بیاعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعهی روسپيان باز میگشتند
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
که مادران سياهپوش
ـ داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد ـ
هنوز از سجاده ها
سر بر نياورده اند.

