تبليغاتX
بامدادان

پازلی حل نشده

در تدارک سفرم. می خوام به جنوب برم می خواهم به شمال فکر کنم . شوق سفر ندارم ، به خسته گی بین راه و خیلی چیزای دیگه که فکر می کنم حالم گرفته می شه اما باید رفت . می خوام از خودم فرار کنم ، شاید این تنها راه کم نیاوردن باشه . چند سال پیش هم از غربتی به غربت دیگه پناه بردم و خیلی چیزا رو از دست دادم . همون روزایی که خودمو مثل گوشت قربونی تیکه تیکه کردم.مث تیکه های پازلی شدم که هیچ وقت نتونستم و نمی تونم حلش کنم . اصلن این پازل لعنتی چند قطعه ش کمه و من الاغ گاهی می خام اون تیکه ها رو از یه جاهای بی ربطی جفت و جور کنم که همینا باعث می شن بیشتر نظم اون به هم بریزه و چند روزی این آرامشی که واسه به دست آوردنش خیلی تاوان دادم رو به هم می ریزن.

مگه یه آدم چند بار می تونه زمین بخوره و بلند بشه . مگه چند بار می شه دل بست اونم به چیزی که دل نداره!

تازه اونم وقتی با تمام وجود یکی رو که ماوارایی بود و با کمک ذهن معیوب دیوانه ت ازش یه پری ساخته بودی. قدر خودتو بدون قدر همون پری ماورایی رو ، حالا گیرم خیلی چیزاش هم ساخته ی ذهن مالیخولیایت بوده ، اما پاک که بود ، نبود؟ شریف هم بود، با این آدمکهای هر جایی ف ا حشه صفت هم زمین تا آسمون توفیر داشت، نداشت؟ روز عشاق!!!!! امسالو دیدی دیگه، عاشقای جگر سوخته هر چی می خاســتن بخرن واســه معشوق گرامـی، ازش یه جیـن می خریدن ، یکی واسه کامی ،یکی واسه ساسی ، یکی واسه جیمی و....

نمی دونم شاید اینم حاصل تکامل باشه! شاید اینجور داریم به سمت دنیای متمدن پیش میریم و دیگه بازیهایی مثل به پای یکی نشستن و تک پری دورش سر اومده و پدیده ای به اسم خیانت داره به صورت یه فرهنگ وزین خودشو جا می کنه .

به هر حال بدجور کلافه ام تو این چند روز تعطیلات نوروز با شکوه! نه حوصله ی موندن دارم و نه دل رفتن . یعنی هر چی دارم فکر می کنم کجا برم و اصلن برم که چی بشه به نتیجه ای نمی رسم . نمی دونم واسه چی و به چه قیمتی اما گویا باید رفت...

!! نوشته شده توسط ایمان | 1:1 | پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 •

چرا ناشادیم؟!

مردم ایران شاد نیستند اینم یک نظریه کلی ست و به خاطر کلی بودنش مردوده ، اما آمار  و نظر سنجی ها و نگاهی دقیق به رفتار مردم هم اینو ثابت می کنه. می شه اینو از توی جشن هامون و مناسبت هامون به وضوح دید. حتا تو اوج شادی – مثل همین نوروز – شادی هامون آغشته با ذهنی خط خطی و آشفته و بی نظمی های روانی است .

نمی دونم توی کل تاریخ قطور این سرزمین همین بوده یا این سی ساله به این روزمان انداخته؟! و به دلیل بسی رنجی ست که بردیم در این سال سی، که اینچنین شده ایم؟!

میگن زمان شاپور اول همزمان ایران رو هم شکست از روم و هم خشکسالی تبدیل به یک سرزمین ماتم زده کرده بود، شاپور اول هم برای تغییر روحیه مردم و شاد کردن اونا دستور می ده تا 20 هزار مطرب از هندوستان بیارن و اونا رو توی کل کشور پخش می کنه و دستور می  ده صبح تا شب برای مردم نوازندگی کنن تا روحیه ی مردم التیام پیدا کنه. اگه به چهره و فتوژن این مطربهای سنتی مجالس هم دقت کرده باشید خیلی به هندیها شبـیه اند و باقی مونده ی همون بیست هزار نفرن و از قضا همین حاجی فیروز سیه چرده هم از نواده های همون عزیزانه.

اما جالبه توی این سالها عزا رو از جشن ، به خصوص تو مراسم مذهبی، نمی شه تشخیص داد. مثلن همین امروز از جلوی مسجدی رد می شدیم که صدای گوش خراش بلبل آقا، فضا رو به شدت غیر قابل تحمل کرده بود ، ما هر چی گوش سپردیم که ببینیم این نوای دل انگیز، جشن و سروره یا نوحه خونی به نتیجه ای نرسیدیم تا اینکه دوست عزیزی که همراهم بود با یک موشکافی حکیمانه روشنم کرد ، به این صورت که توی این جور نوا ها باید فعلو بچسبی هروقت که می گفت فلانی اومد یعنی تولده و هرجا می گفت فلانی رفت یعنی سوگواریه باقیش هم زیاد مهم نیست جدی نگیرین!!!

به هرحال چیز دیگه ای ذهنمو قلقلک نمی ده جز اینکه فریاد بکشم: شاپــــور کجایی که داشتو کشتن .......

!! نوشته شده توسط ایمان | 21:50 | یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 •

پاسخ دوست عزیزم لالایی خون

دوست عزیز (لالایی خون )ممنون که دعوت کردی .اما به نظر من این یک کار احساسیه که بعد از یه مدت منفعل می شه . ما چی می خایم راجع به اریک بنویسیم؟ چه قدر می تونیم بنویسیم ؟ اریک نوشته هاش واسه ما جذاب بود که متاسفانه دیگه نیست . ما باید اگه اریکو دوست داریم سعی کنیم یادشو تو دلامون نگه داریم و توی وبلاگامون اونجور که اون واقعیات و زشتی ها و زیبایها رو عریان می کرد ما هم عریان کنیم .

اریک نه یک ادیب بود نه یه انسان خاص . اما یه روشنفکر با ایده روشنگری بود .پس بیاید تا سعی کنیم نه اریکو تقلید کنیم نه با مرگ اون موج سواری کنیم بلکه مثل اون فعال باشیم و شعاع دیدمونو از یک قدم جلوی پامون کمی گسترش بدیم...

 

بعدن نوشت: آخرین شماره ی پیله های شیشه ای دیشب منتشر شد . متنوع تر از قبل شده اما حیف اینم تموم شد

!! نوشته شده توسط ایمان | 2:28 | جمعه شانزدهم اسفند 1387 •

اریک ..... اریک عزیز

خبر وحشتناک غیر منتظره و غیر قابل باور بود. آتوسا پرسید تازگی وبلاگ اریکو دیدی ؟ گفتم نه اینجا چند روزی می شه فیلتر شده. گفت یکی یه کامنت گذاشته که اریک عصر دوشنبه تصادف کرده و ... حالا واسه تحویل جنازه ش دارن دنبال بستگانش می گردن.

 فکر کن اریکی که هنوز آخرین پستشو نخوندی حالا توی یه سردخونه ست .

گفتم دروغه محاله شوخیه، هنوزم می گم .

مرگ مـــرگ_ لعنتی مرگ نابه هنگام تف بر تو .نفرین برتو .شت شـــــــــت .اریک هم وقتی از زمین و زمانه به تنگ می آمد اینو می گفت.

اریک یادته ازت پرسیدم کی هستی ؟ گفتی یکی ام که چند صباحی میام و بعد می رم جایی دیگه .الانم رفتی یه جای دیگه و یه کافه ی دیگه . بگو که همینطوره بگو دروغه. بگو اصلن این یه بازی وبلاگیه . اونیم که پشت خطه و

 می گه باید قوم و خویشات پیدا بشن تا جنازه تو تحویل بدن خودت اجیر کردی تا ببینی چند تا رفیق داری که نگرانت بشن . اریک بگو که همین جوره که من میگم، بگو اریک دیگه خسته شدم از از دست دادن، دیگه حوصله ندارم از نو شروع کنم. دلم به همین چند تا دوستی خوشه که نمی دونم کی هستن و کجان ، اما می دونم هستن می دونم انگار همه یه درد مشترک داریم ، دردی که توی بی دردی هم آزارمون می ده و فریادش می زنیم.

 اریک اریک عزیز توی این چند روزه که خبرو شنیدم همه چیز بوی منزجر کننده ی  مرگ رو به خودش گرفته هوا هم همش انگار غروبیه که عصرشو عین سگ گریه کردی و ضجه زدی .

آخرین باری که واسه مرگ یه نفر گریه کردمو یادم نمیاد ،حتی دو سال پیش هم که مادربزرگمو خاک می کردیم اشکم نیومد اما این چند روزه ...........

لعنتی مرگ لعنتی چرا دست از سر ما بر نمی داری لعنـــنتی لعنتی مرگ بی شرم خسته مون کردی

 

 

!! نوشته شده توسط ایمان | 21:19 | چهارشنبه هفتم اسفند 1387 •