پازلی حل نشده
مگه یه آدم چند بار می تونه زمین بخوره و بلند بشه . مگه چند بار می شه دل بست اونم به چیزی که دل نداره!
تازه اونم وقتی با تمام وجود یکی رو که ماوارایی بود و با کمک ذهن معیوب دیوانه ت ازش یه پری ساخته بودی. قدر خودتو بدون قدر همون پری ماورایی رو ، حالا گیرم خیلی چیزاش هم ساخته ی ذهن مالیخولیایت بوده ، اما پاک که بود ، نبود؟ شریف هم بود، با این آدمکهای هر جایی ف ا حشه صفت هم زمین تا آسمون توفیر داشت، نداشت؟ روز عشاق!!!!! امسالو دیدی دیگه، عاشقای جگر سوخته هر چی می خاســتن بخرن واســه معشوق گرامـی، ازش یه جیـن می خریدن ، یکی واسه کامی ،یکی واسه ساسی ، یکی واسه جیمی و....
نمی دونم شاید اینم حاصل تکامل باشه! شاید اینجور داریم به سمت دنیای متمدن پیش میریم و دیگه بازیهایی مثل به پای یکی نشستن و تک پری دورش سر اومده و پدیده ای به اسم خیانت داره به صورت یه فرهنگ وزین خودشو جا می کنه .
به هر حال بدجور کلافه ام تو این چند روز تعطیلات نوروز با شکوه! نه حوصله ی موندن دارم و نه دل رفتن . یعنی هر چی دارم فکر می کنم کجا برم و اصلن برم که چی بشه به نتیجه ای نمی رسم . نمی دونم واسه چی و به چه قیمتی اما گویا باید رفت...
چرا ناشادیم؟!
نمی دونم توی کل تاریخ قطور این سرزمین همین بوده یا این سی ساله به این روزمان انداخته؟! و به دلیل بسی رنجی ست که بردیم در این سال سی، که اینچنین شده ایم؟!
میگن زمان شاپور اول همزمان ایران رو هم شکست از روم و هم خشکسالی تبدیل به یک سرزمین ماتم زده کرده بود، شاپور اول هم برای تغییر روحیه مردم و شاد کردن اونا دستور می ده تا 20 هزار مطرب از هندوستان بیارن و اونا رو توی کل کشور پخش می کنه و دستور می ده صبح تا شب برای مردم نوازندگی کنن تا روحیه ی مردم التیام پیدا کنه. اگه به چهره و فتوژن این مطربهای سنتی مجالس هم دقت کرده باشید خیلی به هندیها شبـیه اند و باقی مونده ی همون بیست هزار نفرن و از قضا همین حاجی فیروز سیه چرده هم از نواده های همون عزیزانه.
اما جالبه توی این سالها عزا رو از جشن ، به خصوص تو مراسم مذهبی، نمی شه تشخیص داد. مثلن همین امروز از جلوی مسجدی رد می شدیم که صدای گوش خراش بلبل آقا، فضا رو به شدت غیر قابل تحمل کرده بود ، ما هر چی گوش سپردیم که ببینیم این نوای دل انگیز، جشن و سروره یا نوحه خونی به نتیجه ای نرسیدیم تا اینکه دوست عزیزی که همراهم بود با یک موشکافی حکیمانه روشنم کرد ، به این صورت که توی این جور نوا ها باید فعلو بچسبی هروقت که می گفت فلانی اومد یعنی تولده و هرجا می گفت فلانی رفت یعنی سوگواریه باقیش هم زیاد مهم نیست جدی نگیرین!!!
به هرحال چیز دیگه ای ذهنمو قلقلک نمی ده جز اینکه فریاد بکشم: شاپــــور کجایی که داشتو کشتن .......
پاسخ دوست عزیزم لالایی خون
اریک نه یک ادیب بود نه یه انسان خاص . اما یه روشنفکر با ایده روشنگری بود .پس بیاید تا سعی کنیم نه اریکو تقلید کنیم نه با مرگ اون موج سواری کنیم بلکه مثل اون فعال باشیم و شعاع دیدمونو از یک قدم جلوی پامون کمی گسترش بدیم...
بعدن نوشت: آخرین شماره ی پیله های شیشه ای دیشب منتشر شد . متنوع تر از قبل شده اما حیف اینم تموم شد
اریک ..... اریک عزیز
فکر کن اریکی که هنوز آخرین پستشو نخوندی حالا توی یه سردخونه ست .
گفتم دروغه محاله شوخیه، هنوزم می گم .
مرگ مـــرگ_ لعنتی مرگ نابه هنگام تف بر تو .نفرین برتو .شت شـــــــــت .اریک هم وقتی از زمین و زمانه به تنگ می آمد اینو می گفت.
اریک یادته ازت پرسیدم کی هستی ؟ گفتی یکی ام که چند صباحی میام و بعد می رم جایی دیگه .الانم رفتی یه جای دیگه و یه کافه ی دیگه . بگو که همینطوره بگو دروغه. بگو اصلن این یه بازی وبلاگیه . اونیم که پشت خطه و
می گه باید قوم و خویشات پیدا بشن تا جنازه تو تحویل بدن خودت اجیر کردی تا ببینی چند تا رفیق داری که نگرانت بشن . اریک بگو که همین جوره که من میگم، بگو اریک دیگه خسته شدم از از دست دادن، دیگه حوصله ندارم از نو شروع کنم. دلم به همین چند تا دوستی خوشه که نمی دونم کی هستن و کجان ، اما می دونم هستن می دونم انگار همه یه درد مشترک داریم ، دردی که توی بی دردی هم آزارمون می ده و فریادش می زنیم.
اریک اریک عزیز توی این چند روزه که خبرو شنیدم همه چیز بوی منزجر کننده ی مرگ رو به خودش گرفته هوا هم همش انگار غروبیه که عصرشو عین سگ گریه کردی و ضجه زدی .
آخرین باری که واسه مرگ یه نفر گریه کردمو یادم نمیاد ،حتی دو سال پیش هم که مادربزرگمو خاک می کردیم اشکم نیومد اما این چند روزه ...........
لعنتی مرگ لعنتی چرا دست از سر ما بر نمی داری لعنـــنتی لعنتی مرگ بی شرم خسته مون کردی


