تبليغاتX
بامدادان

اندر حکایت تخلفات رانندگی

دیروز واسه کار رفته بودم بیرون شهر . برگشتنی سر یه سه راه یکی از این راهزنا(سمندای سفید گشت نامحسوس) مونده بود و همه رو نگه می داشت ، نمی دونم چه حسیه وقتی پلیس جماعتو می بینم دوست دارم منو هم نگه دارن تا با مدارک کامل و بدون نقصم حالشونو بگیرم و اونا ازم معذرت بخان که منو بیخودی معطل کردن. خلاصه افسره از دور اشاره کرد بزن کنار تو دلم گفتم آرزوم برآورده شد. اینجور موقع ها من اصلن از ماشین پیاده نمی شم و منتظر می مونم تا خود یارو بیاد جلو و مدارک بخاد(مثلن مث فرنگ) . افسره اومد جلو و گفت مدارک . منم با تانی دست بردم تو داشبورد و بیمه و کارت و گواهینامه رو در آوردم .یارو که مثل اینکه تیرش به سنگ خورده بود گفت زنجیر چرخ هم داری؟ من که انگار برق سه فاز گرفته بودم گفتم: تو این هوای صاف؟! الان؟! یه نگاه به جاده و بالا سرت بنداز . القصه یارو که ازون نفهم های مادر… بود مدارکو برد پیش رییس دزدا و گفت پیاده شو. منم که تا مغز ک… م سوخته بود رفتم و دیدم جناب سرهنگ داره شیتیل شب عید بچه ها رو از جیب بیچاره مردم بیرون میاره. تا نوبت به من رسید جناب به اصطلاح سرهنگ شکم گنده نیم نگاهی به من انداخت و نمی دونم قیافه ی مظلوم من اونو یاد کدوم مظلوم دشت نینوا انداخت که برگ جریمه رو که نوشت مچاله کرد و زیر لبی گفت همه رو دارم ده تومنی می نویسم تو رو هفت تومنی نوشتم اینجا نمون سریع برو . من که هنوز از حکایت جاده ی خشک و آسمون صاف و نداشتن زنجیر تو شوک بودم ، نمی دونستم واسه این سه هزار تومنی که صدقه سر جناب سرهنگ کاسب شده بودم خوشحال باشم یا ناراحت!!!َ

!! نوشته شده توسط ایمان | 21:18 | دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 •

واسه یه رفیق

یعنی می شه این دفعه درست و درمون برگردی . ببوسیش و واسه همیشه بندازیش دور .جهنم از ضرر. گلریزون تولدتم با خودم .

می دونی حس دایی جان ناپلئونی من می گه کار خود ناکسشون . حالا هی فیلم بیان مرزو ببندن و چندتا بیچاره ی ننه مرده رو آویزون کنن که مثلن مبارزه با اشرار. یا چندتا سرباز وظیفه ی بدبختو بفرستن جلوی گلوله که مثلن ثابت کنن آره...

بیا مرد باشو و همونی شو که بودی . بچه های انجمن بعد این همه سال هنوز چندتا شعراتو از برن. اونوقت تو.... اصلن تو رو چه به این غلطای اضافی .لامصب ولش کن و یه بیلاخ اساسی بده به اونایی که می خان ضایگیتو ببینن. می تونی آره تو هم می تونی .این  همه چیزایو رو که دوست داشتی از دست دادی کافیه دیگه. پرستوت که پرید جوونیت داره میره .اما جون خودت باشی ماهم تا آخرش به پات میشینیم. فقط باش و بمون

پی نوشت: امروز رفته بودم یکی ازین خانه بهبودیا به یه رفیق سر بزنم یه مشت بچه ی ۱۸-۱۷ ساله دیدم تو آفتاب داشتن از خماری سگ لرزه میزدن بعد از ماه ها بغضم منفجر شد . به قول بامداد:

تو را چه سود
فخر به فلک بر فروختن
هنگامی که هر غبار راه لعنت شده
نفرينت ميکند
تو را چه سود
از باغ و درخت
که با ياس‌ها به داس سخن گفته‌ای
آنجا که قدم بر نهاده باشی
گياه

از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک وآب را

هرگز
باور نداشتی

فغان! که سرگذشت ما
سرود بی‌اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه‌ی روسپيان باز می‌گشتند
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
که مادران سياه‌پوش
ـ داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد ـ
هنوز از سجاده ها
سر بر نياورده اند.

!! نوشته شده توسط ایمان | 22:3 | سه شنبه هشتم بهمن 1387 •