غزلی از یک مجنون!
ای گم شود این حافظه ی گاه به گاهم
تبعید شدم بی خبر از سیب و درختش
تفهیم نکردند چه بوده است گناهم
در معرض یک حیرت گسترده ام ای قوم
میدان بدهید از همه اطراف به آهم
زیر سر بسیاری اتان است جنونم
پشت سر بی تابی تان چشم به راهم
ابلاغ من این زخم عمیق است اگر هست
این بغض فرو خورده ی لال است گواهم
دیروز سپیدار شدم صاعقه بارید
امروز ببین کیستم این قدر سیاهم
برخاستی و سبز شدم می شود ای خوب
تکرار همین حادثه را از تو بخواهم
داریوش مرادی
بداهههه
همین طور بداهه به سرم زد بنویسم . هرچند تازه از سفر برگشتم و هم شاشم میاد و هم خوابم که هردو رو گذاشتم به فاصله ی کم از هم به اجرا در آرم تا مانعی برای ناتموم موندن هم نشن!
می دونی هی دارم زورمو زیادتر می کنم که بیشتر بپرم مث یه گربه که می خواد از روی یه دیوار بپره روی یه دیوار دیگه .منم واسه جهش" از غربتی به غربت دیگر" خودمو آماده می کنم .از این زندون به زندون دیگه که به قول اون فیلمه همه ی دنیا چاردیواره.
راستی تو الان باید خیلی راضی باشی نه؟ به همه ی اون چیزا که می خواستی رسیدی حالا گیرم چند نفری رو پیچوندی که اونم طوری نیست . هدف وسیله رو توجیه می کنه .حالا هدف چه فردی باشه مث تو و چه نجات دنیا و بشریت باشه مث محموت!
راستی محموتو می بینی چند روز قبل از اینکه بره فرنگ دیدی چه دری وریایی بلغور می کرد می گفت پارسال که رفته بود نیویورک تو این ماشین سیاه شیشه دودی بزرگا - که نمی دونست اسمشون چیه نشسته بود و یه بچه دو سه ساله تو بغل مادرش اومده جلو و شستشو نشون داده ( بیلاخ داده) البته خودش گفت سلام داده و گفته مامی محمود!!!!!!!!!!!!!
می بینی دنیا اونقدر هم زجرآور نیست درسته آدم یه چیزایی رو ازدست می ده و دلتنگشون می شه اما همیشه یه چیزایی هم واسه خندیدن هست . حالا گیرم ابلهانی از خر افتاده و ... یا پرزدنتی خوابزده



