بامدادان
بار ایمان و وظیفه شانه می شکند مردانه باش
باید استاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد
هفته ی قبل بعد یه مدت گیجی و گر گرفته گی بالاخره خودمو به یه پزشک نشون دادم و وقتی فشارمو گرفت دیدم اونم گر گرفت وچشمهاش از کاسه بیرون زدم . تازه اونوقت فهمیدم که ای دل غافل فشار خونم بالاست و گویا کائنات که چشم دیدن این همه سعادت منو ندارن !! گویا یه خوابایی واسم دیدن.
می دونی بحث ترس از مرگ و این چیزا نیست .گیرم که اول جوونی یه شب خوابیدی و سکته رو زدی و رفتی . راحت و بی دغدغه می ری پی کارت. می دونی از چی دلم می سوزه از اینکه یه عمر می شینی واسه خودت و آینده ت برنامه ریزی می کنی بعد تازه می فهمی که چقدر حقیر و بازیچه ای!
این روزا خیلی به مرگ فکر می کنم .الان حس نوشتنشون نیست اما در کل یه حس خوبی دارم یه حسی مثل خلسه یا رها شدن . فقط نمی دونم از سر خود شیفته گیه یا چیزی دیگه ، اگه جوونمرگ بشم دلم خیلی واسه خودم تنگ می شه ...
!! نوشته شده توسط ایمان
| 14:0 | جمعه پانزدهم شهریور 1387
•

