اما داشمون تو مرسدس - فیلمشو میگم ما بورژوا نیستیم به خدا- خوب میگه: به چیزی که دل نداره دل نبند.
اما خوبی خبر اینه که او تابوی ساخته گی که از یه انسون ـ مث همه. یه پری ـ ذهنی فرا زمینی ساخته بودم شکسته می شه . شاید!
شایدم مث تصادفیا باشم که هنوز داغم سرد که بشم می فهمم چه اتفاقی افتاده و چی رفته تو پاچه م . اما دیدی آب که اومد چه شناگر ماهری بود.
قمارباز بعد از باخت اگه نگه به ت...مم میترکه . نه اینکه از ترس ترکیدن باشه نه! از اینه که دیگه تو این قید و بندا نیستم یعنی چند وقتی می شه پی بردم همش یعنی پشم! اصلن الان حس شعار رو هم ندارم که بگم عقش و مقش و این صحبتا پس چی؟ که اونم واسم پشمه . فقط و فقط کلاتو بچسب که اگه باد برد خیلی راحت می ره تو پاچه ت .
می دونی فقط چی بهم حال می ده اینکه مث اسب صب تا شب خرحمالی کنم و شب بیام و مث جنازه بیفتم تا صب . چه حالی میده اون کپه گذاشتنه .هرچند با صدای کوفتی زنگ ساعت همه ی نشه گیش زهر مار می شه اما اونم به ت..مت! مهم اینه که به هیچی فک نکنی .و این جایی ی ـ که روزی این موجود ذی شعور دوپا بهش می رسه و می دونه اونجا آخر همه ی خوشیاست .
می دونی دیگه جون تو جسدم نموده .قدیما وقتی گریه م میگرفت هنو امیدوار می شدم که جون دارم (مث سید گوزنها اینا) اما الان خیلی وقته نه گریه م می گیره و نه جون دارم .آخرین بار وقتی گریه کردم که تصادف کردم که اونم شاید از خوف عمو عزرائیل بود نه از سر انسونیت! ....
تخلیه نشدم اما دیگه بسه بقیه اش واسه بعد از دروکنون!!!!!!!
باز خوانی
و می دانم تو تنها محتاج یکی نگاهی
که به تو دل دهد
بگشایدت
آسوده خاطرت کند
من پا پس می کشم و در نیمه گشوده
به روی تو بسته می شود
ابرانسان
".. تنها
" ... ... تنها اکنون است که انسان والاتر- سرورتر می شود! اکنون ما می خواهیم ابر انسان بزید ابر انسان در دلم جای دارد. اوست نخستین و تنها دلبستگی ام، نه انسان، نه نزدیک ترین کس، نه مسکین ترین کس، نه رنجیده ترین کس، و نه بهترین کس ..."
هیچ وقت انسانای ضعیفی که مدام در حال چسناله کردنن و تقصیر تمام ناکامی ها و نرسیدناشونو می ندازن گردن تقدیر و شانس، واسه م جذابیتی نداشتن .این انسانای خشک و خالی نه تنها خودشون در حال گردش به دور یه مدارصفر درجه هستن که با بیانات گوهر بارشون این فرهنگ گردن نهادن و دربند بودن رو گسترش می دن و نتیجه ی این اپیدمی میشه کشوری به نام ایران. مملکتی که توی اون گاه یه موج مثل وبلاگ نویسی پدیدار می شه و تو هر پونزده ثانیه یه وبلاگ جدید به و جود میاد و بعد از یه مدتی با فروکش کردن این جو، درخیلی از اونا تخته می شه و خیلی از دوستان عزیز توجیه گر میگن که چی روزی چند ساعت وقت بذاریم و چیز!! بنویسیم مگه بیکارم؟!
آدمای ساکن در این کشورسرشار از حس نوع دوستی همچنین سالی یکی دو روز توی طول سال جشن نیکوکاری برگزار می کنن و نیز وقتی تو خیابون یا اتوبوس یه فرد بینوا با لبای سیاه و دندونای یکی درمیون کرم خورده ، که گاه با یه تیکه کاغذ دستشه و روش نوشته من گدا نیستم بچه م می خواد کلیه شو عمل کنه کمک کنید دست در جیب مبارکشون می کنن و یک اسکناس توی مشت اون همنوع بینوا می ذارن و با نگاهشون و یه آه نیمه بلند که هموطن بینوا و سایردور و بریا هم بشنون و هم نشنون ! هم احساس کهنه و تاریخی ی همنوع دوستی شونو به منصه ی ظهورمیذارن و هم به وجدان و حس درونی تمایزشون یه حال اساسی می د ن
اما آیا این قبیل احساسات که بعضاً مورد سوء استفاده قرار می گیره می تونه به ایجاد انسانی طراز خدا و انسانی که آسمان بر او نماز می برد کمک کنه یا اینکه سد محکمی در برابر اوناست و ابزاری برای موج سواری سران پوپولیست که بقا و دوامشون در گروی تربیت و حضور انسان خشک و خالی و توده هایی که به آسونی تن به اسارت و استضعاف میدن؟!
هرچند گرایش به ابرانسان مطلق می تونه استبداد و جنایت و فاجعه ، مثل گرایش مردم آلمان به عظمت طلبی و اقتدار خواهی که نتیجه ش هیتلر شد، به دنبال داشته باشه، اما سویه مثبتش می تونه بخشیدن عزت و اقتدار به انسان و رهایی از خواری و ذلت و خواری و تسلیم نشدن به جبر موقعیت و وضع خفت بار بشه که به دنبال اون می شه روح تازه ای در ناخودآگاه یه ملت واسه رستاخیز دمیده بشه. که این کار می تونه با همین کارای به ظاهر بی ارزش مثل گذاشتن لااقل یکی دو پست توی وبلاگ در هفته باشه، تا هم ثابت کنیم که ما اسیر موج سرکش جوزدگی نشدیم و خودخواسته اینجاییم و هم در این رنسانس واسه رهایی از شرایط قرون وسطایی قرن بیست و یکم نقشی داشته باشیم......
".. تنها اکنون
ت
پاسخ به یک دوست عزیز
اریک عزیز! این اصلن بد نیست که ما اینجور بیایم و در مورد عقایدمون بحث کنیم ، شاید بشه گفت توی این جو مسموم_ خودسانسوری و اختناق داریم تمرین دموکراسی می کنیم .اما متاسفانه مانورش هم بلد نیستیم. اما دوست عزیز تو که دنیا دیده ای چرا ؟ تو که برخلاف ما که به قول آقایون فرزندان انقلابیم و تا چشم باز کردیم اوضاع همین گهی بوده که هست، زندگی توی ممالک متمدن رو حس کردی چرا؟ نمی دونم بعضی از حرفایی که زدی به دلیل عصبی شدنته یا کلن عقیدت اینه ، که اگه دومیش صحیح باشه از تو دیریافته هم نا امید میشم. تو اگه عکس نهرو رو میزنی تو اتاقت من الان دارم زیر عکس چه گوارا پاسخ تو رو می نویسم . پس تو حق نداری اونو زنباره خطاب کنی . نه به این دلیل که من و امثال من دوستش داریم نه. بلکه به خاطر اینکه زنباره نبود و مردانه مرد حالا گیرم تو و امثال تو کلن با جنبشهای چریکی مخالف باشی ، اما به نظر من مهم این بود که اون بعد از پیروزی نسبی سوسیالیسم توی امریکای جنوبی سیاست و پستای سیاسی و کاخهای امنی که تا الانم داره به رفیقش کاسترو فاز می ده رو رها کرد و رفت دنبال سایر آرمانهاش حالا الان بعد از 40-50 سال ثابت بشه که درست یا غلط ،هرچند به دلیل تناقض افکار هیچ وقت ثابت نمی شه ، این در درجه بعد اهمیته. مهم تر ازاینا اون بود که روزی که می خواستن اونو تیر بارون کنن نلرزید و به جوخهء مقابلش دهن کجی کرد و دشنام داد.
اریک اینکه بیای لقب یه عده که آثار و زندگی و اخلاقشونو نمی پسندی به تمسخر بگیری و مثلن مخمل باف رو مهمل باف بنویسی هم یه خورده تو ذوق می زنه و آدمو یاد کانالای سیاسی ماهواره ای و رضا فاضلی و صور اسرافیل می ندازه .البته عذر می خوام شاید اونا آدمای باشرفی باشن که عمر و زندگیشونو واسه رهایی من و توگذاشتن و من بیخبرم! اما این نوع ادبیات به نظر من بیشتر به لمپنیسم شبیه تا نقد و در شان تو نیست .
به هرحال صحبت بسیار و مجال و حوصله اندکه . اما اگه موافق باشی بحث های اینچنینی رو ، البته با رعایت یکسری شئونات با بقیه دوستان تو کافه ی تو یا به صورت آنلاین تو یه چت روم خصوصی و کافه وار! ادامه بدیم . نه واسه تحمیل عقایدمون به همدیگه که صد البته امری محاله بلکه واسه رسیدن به یک باریکه راهی واسه عبور از همون حصار تنگ چشمی شرارت ها که به رفاقت هرچند کوتاه ولی پرارزشمون قسم ایمان دارم که تو ازش مبرایی و منم سعی می کنم که باشم......
نمیخواستم ساحت نداشته وبلاگم را صرف اینجور مسائل کنم اما دوست فعال و پرکار ! خوشبختانه یا متاسفانه اگر یک چیز بین تمام ما انسان ها به طور یکسان تقسیم شده باشد مغز ماست چرا که تمام ما در خلوتمان خود را موجودی ماورایی و متفاوت و بقیه را مشتی ابله. حیوان. یا اگر خیلی محترمانه قضاوت کنیم عوام می دانیم که این چیزی نیست جز اسنوبیسم که به شکلی تمام ما بدان گرفتاریم و از دردی که به جانمان می اندازند ابلهانه خرکیف و مسروریم .
اما شاید تنها استثنائات این جانوران خاکی مثل سقراط جرات این اعتراف را داشته که می گفت:" اگر مردم آتن بر من خرده نگیرند که سقراط تمام علوم را از آن خود کرده می گفتم هیچ نمی دانم "
همه می توانند هر اعتقادی دارند را بنویسند و بیان کنند بخصوص الان که به لطف تکنولوژی از پشت نقاب صورتمان مستور است! اما کاش لااقل آنچه می نویسیم برگرفته از اعتقاد و ایمانمان باشد و نه به هدف کسب غرفه ای شکیل تر در این بازار مکاره . ایکاش.......
شما چی آرزو کردید؟!
امسال سر سفره ی هفت سین هرچی زور زدم یه آرزو کنم که تا توی سال نو بهش برسم هیچی به ذهنم نرسید، یعنی اصلن آرزوم نیومد .نه به قناعت که به نظرم یا زاییده ی ذهن اونایی که نمی تونن به چیزایی که می خوان برسن، اعتقاد دارم و نه آرزوهام ته کشیده. آرزوی مرگم ندارم .یعنی باهاش حال نمیکنم فعلا!
نمی دونم این بی اعتقادی روز افزون به همه چیز اینجور بی آرزوم کرده ، یا اینکه خوردن ماهی کیلویی پنج هزار تومن و مرغ دو هزار و پونصد و پنجاهی فکر همه چی بجز اقتصاد( که از قدیم فرموده اند مال خر است) رو از سرم پرونده . تو این شرایط آدم روش نمیشه به هیچ کس بگه عیدت مبارک . خداییش نمی شه ادا درآورد مثل غربیا که دو سه ماه پیش با چه شکوهی کریسمسو جشن گرفتن ما هم نوروز باستانی رو جشن بگیریم. اینجا اصلن یه جوریه هوا ابری و دم کرده ست . گیرم پاشدیم چندصد کیلو متر اون طرف تر هم رفتیم ، حالا اگه از دست این همه هموطنای اهل گشت و گذار که اکثرشون با ماشینای قسطی به قصد انتحار میان سمتت، جون سالم به در بردیم ، بعد از چند روز دوباره روز ازنو و روزی از نو . اصلن تو این وطن که خاک دامن گیرش منو کشته!! دلخوش سیری چند؟ کسی داره چند مثقالم به ما بده؟!
بهر حال همینه که هست و ما بی چرا زندگان باید فرمان پذیر ،رام و بی هیچ اعتراضی درست مثل گوسپند گذران کنیم.
هوای حوصله مان ابری ست یاسی ....


