تبليغاتX
بامدادان

یک پست قبل از اولین پست سال جدید

همیشه  چیزی که اسمش آخرینه واسه م دلهره آور بوده .هرچند آخرینای خوبی هم وجود داره مثل آخرین روز سربازی آخرین امتحان و... ولی از بس آخرینای دوست نداشتی رو تجربه کردم الانم که می خوام آخرین پست ۸۶ رو بنویسم مضطربم.اصلن می خواستم پست بعدی رو موکول کنم به سال آینده ولی گفتم بنویسم هر چه باداباد .

اما سالی که گذشت نه مثل همه ی سالهای سپری شده بود و نه تلخ تر .نه عزیزی که خیلی عزیز باشه منو تنها گذاشت (هرچند که روزی سرانجام یا اونا باید به سوگ من بنشینن یا من از دست چندش آلود مرگ بیهودگی دنیا رو بیشتر لمس کنم) و نه اتفاق خیلی خوشایندی افتاد. هرچند چند وقتیه از ته دل نخندیدم و فکر هم می کنم دیگه واسه م چیزی آنچنان دوست داشتی وجود نداره که به شعفم بیاره .هرچند گاهی روزهایی پیدا می شه که به زور مکملی الکی خوش کننده! و خود رو به بیخیالی زدن میشه روشون حساب باز کرد اما اون روزا هم مثل دمی می مونن و به قول یه دوست شاعره "روزهایی که دوست شان می داریم به عطر فرار می مانند و لحظه های ناگزیر به قرنی" .

به هر حال یک سال دیگه هم گذشت .که اگه بخوام به چرخش سال و تغییر فصل ها هم با دیدی نهیلیستی بنگرم باید بگم که چی ؟ حالا گیرم زمین و خورشید اسگل شدن و دارن همین جور دور خودشون می چرخن. چه سودی جز اتفاق نا خواسته ی حیاتم داشته که من از رسیدن اونا به یه نقطه ی قراردادی که اسمشو آغاز سال نو گذاشتن خوشحال بشم؟! اما از این بحث های ثقیل فلسفی!! که بگذریم از خوشایند ترین اتفاقات این سال می شه به پیدا کردن دوستای خوبم اشاره کنم:اریک و نوشته های تلخ اجتماعیش که بیشترشون حرف دل خیلی از ماست. آفتاب راه راه و دلتنگی ها و نوشته های دوست داشتنیش . رها و تکاپویی که واسه ی رهایی از پلشتی های دور و برش داره. آدمک باران . ثمره و...

هر چند از قدیم گفتن به حرف گربه (سیاه و زردشو نمی دونم) بارون نمی باره . منم واسشون نه دعا که آرزو می کنم باشن و بشن . مثل اونایی که بودن و شدن . نه تا رسیدن به مدینه فاضله نه . که اینم از آرزوهای بشر عصر رمانتیسم بود. فقط و فقط دوست دارم همه شون باشن که همین بودن خودش یه دهن کجیه به همه اونایی که زوال ما رو دوست دارن......

!! نوشته شده توسط ایمان | 0:34 | چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 •

بازی کتابای نیمه خورده

دوست عزیزم آدمک باران منو به یه بازی دعوت کرده که توی اون باید لیست کتابایی رو که نصفه رها کردی با توضیح اینکه چرا اینکارو کردی بدی و ۴-۳ نفرو به بازی دعوت کنی

اما کتابایی که من تصمیم دارم اگه اونجای گش...م بذاره بالاخره یه روز تمومشون کنم:

۱- چنین گفت زرتشت . کتابی که توش می شه از عقاید نیچه این زن ستیز ملعون(قبل توجه رها)  سر در آورد اما از اونجایی که من عمیق می خونم و تو کار عمقم وقتی چند جمله ازش می خوندم واسه اینکه سر در بیارم چی گفته کتابو زمین می ذاشتم و غرق تفکر می شدم اما اکثر اوقات یادم می رفته دوباره وردرامش و ادامه بدم.

۲- خشم و هیاهوی ویلیام فاکنر: کتابی چند راویه. تو فصل اولش راوی یه عاقله مرده ولی فصل بعد که یه دیوونه راوی می شه و هی زمانو عقب و جلو می کنه و می خواد سیال ذهن خلق کنه دیگه اونجاست  که ذهن مخاطب بیچاره ی مثل منو هنگ میکنه . نمی دونم تا ته خوندمش یا نه اما الان که فکر می کنم هیچی ازش یادم نمیاد واسه همین اومده جزء لیست . اما ملتمسانه استدعا دارم اگه کسی خوندش و آخرشو فهمیده به منم بگه تا نفهم از دنیا نرم.

۳-یه کتاب به اسم پسامدرنیسم که اونم نه به خاطر اینکه ثقیل بود بلکه بخاطر اینکه ما هنوز مدرنیم و تا پسای اون کلی راهه بی خیالش شدم.

۴-ماجرای یک آدم ربایی مارکز:فکر می کردم مث صد سال تنهاییش باشه ولی نبود و نصفه هاش عطاشو به لقاش بخشیدن کردمی !

۵- جنگ و صلح تولستوی: کتابی که خیلیا جز ده شاهکار ادبی قلمدادش می کنن . منم که عاشق شاهکار . رفتم کتابخونه و چشمتون روز بد نبینه وقتی کلفتیشو دیدم وحشت کردم.با وجود اینکه خیلیا معتقدن چیزای کلفت(سوء تعبیر نشه منظورم فقط کتابه) با حالترن اما الحق که این شاهکار تولستوی بیش از حد و توان من کلفت بود و من تا حالا جرات نکردم بهش نزدیک بشم اما اگه سرم خلوت بشه شاید برم سراغش .شاید به همین زودیا مثلن توی نوروز 

منم دوستای جانم حاج خانومی از سرزمین آفتاب راه راه و مینو و اریک و رها رو به این بازی دعوت می کنم.

!! نوشته شده توسط ایمان | 18:19 | یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 •

سیلی سرد زمستون

درست وقتی که  احساس کردم دارم روغلتک می افتم و دارم به یک زندگی نرمال شکل می دم و جوری با اجتماع  جفت و جور می شم که گربه شاخم نزنه یک روز نحس مثل امروز یه نفر ییهوو با یه جفتک  میزنه تو حالم و غرور و آرامشمو ناغافل خرد و خمیر می کنه. شاید اگه معافی نمی گرفتم و به قول ننه بزرگم می رفتم " اجباری" و اونجا شخصیتم درست حسابی لگد مال می شد الان این ضربات اینقدر مهلک جلوه نمی کرد و اینجور تو ذوقم نمی زد.

به هر حال این موقعها آدم یادش می افته هر چی هم که بخواد از تباهی و پلیدی فاصله بگیره پلیدی بالاخره زهر خودشو می ریزه مث رانندگی که هرچی هم هوا داشته باشی بالاخره یکی یه موقع چنان ازپشت میزنه بهت که تصمیم می گیری ازین به بعد فقط با روش انکرالاصواتی برونی.این حس زیبا شناختی فساد و پلیدی حاکم یه حسن دیگه هم داره که اونم بیداری وجدان و اخلاقه. یعنی اینجاست که آدم یاد ویل دورانت فقید می افته که دهه ها پیش  اعلام کرده "اخلاق اختراع ضعفاست". حالامنم دو راه بیشتر پیش روم نیست یا نیمچه انسانیت باقی مونده تو وجودمو ، البته اگه اونم مونده باشه، زیر پا بذارم و مث زالو بیفتم به جون خلق الله و تا اونجا که می تونم خونشونو بکنم تو شیشه و یکی دو ساله بار خودمو ببندم تا دیگه هیچ مادر به خطایی به خودش اجازه نده خردم کنه یا اینکه با فاصله گرفتن از جمع های اینچنینی، که متاًسفانه برای زیستن چاره ای جز تحملشون نیست ، روانمو آسوده کنم. که هر دو حال وسوسه کننده ست حالت اول درست مث راز بقا  نیرو گرفتن و تکامله ،گیرم با ناجوانمردی و مکیدن خون ضعفا .بعدش هم بگی منو صنن اگه اونا هم زور داشتن حتما دمار از زندگی بقیه در می آوردن. حالت دوم هم شورش و عصیان علیه این گنداب نجاسته دارای تمدن چند هزار ساله ست !!

 نمی دونم تو کدوم وبلاگ نوشته بود یه دانشجوی غربی نمی دونم کدوم دانشگاه فرانسه از استاد ایرانیش می پرسه : "استاد شما که از جهان سوم اومدی می شه بگی کشورای جهان سوم چه جور کشورایی هستن؟ استاد هم فی البداهه می گه کشورای جهان سوم اونایین که توی اون اگه بخوای خونه تو آباد کنی باید مملکتتو ویرون کنی و اگه بخوای مملکتتو آباد کنی باید خونه تو ویرون کنی "

اما زهی خیال باطل که من نه اینوریم و نه اونوری شدم یه موجود معلق بین خیر و شر .به قول شاعر نه زجانان می توان دل برید نه زجان وین میان خوش دست و پایی می زنم . یه چیزی تو همین مایه ها.  درست  شدم مث یه قایق درب و داغون وسط یه اقیانوس که اسیردست  باد باری به هر جهت شده …

!! نوشته شده توسط ایمان | 21:9 | چهارشنبه هشتم اسفند 1386 •