این روزها همه زود جو گیر می شوند شما چطور؟!
تا حالا شده بعد از دیدن یک فیلم که حسابی آدمو می گیره ، یا برخورد با یک آدم موفق، یا شنیدن حرفهای شخص سرزنده ای که هر روز صبح کله ی سحر از خواب بلند می شه و می ره تو پارک می دوه ، یا دیدن یک خوره ی کتاب که شبی لا اقل صد صفحه کتاب می ترکونه، جوگیر بشین و تصمیم بگیرید که از فردا ، آره همین فردای خودمون، یک آدم منظم بشین که روزی دستکم نیم ساعت ورزش میکنه، هر شب مسواک می زنه ، تا 1و نیم شب نمیشینه تا نمی دونم چی چی ال برنامه های رسمی شو پخش کنه ! و روزی کم کمش ده صفحه از کتابهای خاک گرفته ای که اکثرن تو حال و هوای مجوو{ با کسره زیر واو آخر= جوآلود، جواندود، جوگیر کننده . رک فرهنگ لغت چال میدونی } نمایشگاه بین المللی خریداری شده زندگیتونو دوباره، البته بار اولش معلوم نیست کی بوده، متحول و به قول قدیمیا که هرچی خاک اوناست عمر شما باشه، مملو از کامیابی و نظم و انرژی کنی .
اما فردا که با صدای نخراشیده ی ساعت کوک شده خواب نازت آشفته می شه علاوه برچند ناسزای ناموسی ای که نثار ساعت بیگناه می کنی ، یکم که به خودت میای و می فهمی که امروز یکی از روزای وسط هفته ست خیلی راحت یک کلاه بوقی منگوله داری می چاپونی تو سر خودت و می گی زندگی آرمانی باید از شنبه، اول هفته ، شروع بشه! که تا شنبه هم به احتمال قریب به یقین این موج خروشان جو زدگی فروکش می کنه و می شی همون سردرگم مجهوالهویه ی از هر دری سخنی گوی پر مدعا .
راستی چرا اکثرکه نه بعضی از ما گاهی اینجوری می شیم؟ آیا مشکل ریشه ای و به دوران طفولیت ما برمی گرده ؟ - یادش به خیر زیگمونت ! اگه زنده بود جواب این سوالو حتما می داد- شاید هم مشکل گرفتاریهای ذهنی و مشغله های زیادمونه؟ اون هم می تونه توجیه خوبی باشه ، مثل توجیه کلیشه ای ترافیک واسه دیر رسیدن .
شاید هم فضا رو طوری کردن که اون جمع های پر انرژی و دینامیکی که تو دوره ی سیاست زده ی اوایل دهه ی شصت که هر کتابو تو یک شب می ترکوندنو و چند روز بعد جلسات نقدشو می ذاشتن تا راهی هر چند ره کوره، به سوی آرمانشون، گیرم الان ثابت شده همش خطا بود و به بیراهه می رفت، دیگه هیچوقت تشکیل نشه تا به خواب آسوده ی هیچ سلطانی خدشه ای وارد نشه.{تاثیر زیاد دیدن سریال دایی جان ناپلئون}
به هر حال حالا که این صفحات عزیز وب و این صفحه کلید جان شده مونس اکثر اونایی که دوست دارن بدونن کجا هستند و چرا کجای اینجایند...
کاشفان فروتن شوکران
غافلان همسازند
تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید
همساز سایه سانانند
محتاط در مرزهای آفتاب
در هیا’ت زنده گان مرده گانند
وینان دل به دریا افکنانند
به پای دارنده ی آتش ها
زنده گانی دوشادوش مرگ پیشاپیش مرگ
هماره زنده از آن سپس که با مرگ
و همواره بدان نام که زیسته بودند
که تباهی از درگاه بلند خاطرشان
شرمسار و سرافکنده می گذشت
کاشفان چشمه
کاشفان فروتن شوکران
جویندگان شادی در مجری آتشفشان ها
شعبده بازان لبخند در شبکلاه درد
با جاپایی ژرف تر ازشادی
در گذرگاه پرنده گان
در برابر تندر می ایستند
خانه را روشن می کنند
و می میرند


