تبليغاتX
بامدادان

نمی دونم اسمشو چی میشه گذاشت : خودبزرگ بینی؟" کبر کثیف کوه غلط"؟ یا چیزی که در هر صورت باید به وقوع می پیوست ؟ اما روزگاری نه چندان دور همه چیز دست یافتنی بود اما از وقتی که ..........

 

می بینی فشار آوردن  الکی  به کله واسه نوشتن، دیگه به روز بودن نیست به زور بودنه! و این جبر جانکاه منو به یاوه گویی می کشونه! بالفرض  اون چیزی که بر سرم رفته رو بازگو کردم که چی ؟ اصلا گیرم منم به قول دوستان آپ کردم و حضوری به هم رسوندم ، اونوقت مشخص می شه کی کجا ایستاده ؟ من اینجا پشت این میز چوبی با چشمایی " از سوال و عسل"؟!! نه بابا عسل کیلویی چنده از بی خوابی مفرطی که نتیجه ی شب زنده داری دیشبه، دارم یاوه سرایی می کنم .

نمی دونم این آشفته گی ها که پناه آوردن به این دنیای مجازی یکی از دستاورداشه نتیجه ی چیه؟ گیرم که حاکمانی که ردای شوم پارسایی به تن کردن همه ریا کار، گیرم که این ایام الله !! سواستفاده از سادگی این خلق اله ذلیل شده ( از اصطلاحات ننه بزرگا) .  گیرم سر و صداهای این روزها هم نوعی تخلیه ی هیجانات و به رخ کشیدن مایملکه ، حالا یکی با آبگوشت نذری و یکی هم با قیمه آبکی . مگه تو تزویرنمی کنی ؟ مگه هر راهی می ری ازسر ایمانه؟ اسمش  هم گذاشتی  تکثر گرایی و پلورلیسم .چه غلطای اضافه!

زمان میگذره و هنوز خیلی کارا مونده که انجام بشه و زهی خیال باطل اگه این چرت و پرت نویسیا را کار تلقی کرد.

 

به هر حال یا به قول اون مجریه الا ایهالحال توپم خیلی پر و کله خیلی خالیه .حیف که  توپم نه بخاری داره ونه صدایی  ولی کله م تا دلت بخواد داره سوت می کشه .

 

 

اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما !
کاش می دانستیم
هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم !
از خانه که می آئی
یک دستمال سفید ، پاکتی سیگار ، گزیده شعر فروغ ،
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است

!! نوشته شده توسط ایمان | 23:55 | پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 •

می گم :نمی دونم توکدووم قرن یا دهه جا موندم .قرن  19 و 20 ؟! میگی :- بابا غرب زده ! نیچه شناس ! کامو دوست !رنسانس! ایده الیسم ! سوسیالیسم ! کلاْ  ایسم !!! تفاوت!!

شایدم دهه60 . من بودم موسی دست پاچه !حاجی  احسان ! احمد نون خالی خور...

- ای بابا اونام که خیال خام شده بودن مگه صدای گلوله ها و زمختی طنابا رو از یاد بردی ؟ اون سحر تابستون یادته بابابزرگ مرحوم، که رفته بود کله پاچه بگیره  اومد بیدارت کرد و گفت پاشو بریم نیگا کنیم  تو میدون دو نفرو  می خوان اعدام کنن . شاید اون  می خواست ببینه اونا اون دم آخری  حسشون چیه یا  شایدم می خواست   خاطره  پسر جوون مرگ شدشو مجسم کنه؟ اما من که فقط 7 سالم بود و  از اون روز به بعد  هرچی طناب کنفی کلفت می بینم وحشت می کنم و از بوی کله پاچه عقم می گیره.

نمی دونم چند ساله که خوابم آشفته شده . شاید از سحرگاه 62 که  اردشیرو  به گلوله بستند؟ شاید از همون روز صدای ناهنجار اون گلوله ها خواب دو ساله گی منو آشفته کرده و یه شبه هلم داده تو این برهوت .

 

انگار حوصله ی تو هم سررفته،  می گی:- دوره ی این ... شعرا سر اومده . الان دیگه زمونه چریک بازی نیست . "قدرت گوزنها" تو همون فیلم تموم شد. الان دوره ی  اکس و کراک و دختر فراریه .باید فقط کلاه خودتوسفت نگه داری. اگه تو این طرز تفکرات دمده بمونی خیلی زود مث یه وصله ی ناجور تابلو میشی .اصلاً که چی می خوای خلاف جریان دست و پا بزنی ؟ که قورباغه ابوعطا بخونه ؟ می خوام صد سال سیاه هم نخونه.

اما من می خوام به همون سالا برگردم . نمی دونم کدوم سالا . اون سالا که همجا یه چیزایی واسه تکیه کردن  بود.  اون سالا میگن کسایی بودن که " شدن " .

ولی اینجا خیلی خالیه . فقط جای تو رو نمی گم . همه چی انگار خالیه . ذهنا ، کوچه ها، خونه تیمی ها، رگ ها، کله ها و هر چی که تو بگی . عین دل ضعفه می مونه که با یه پیراشکی تبدیل میشه به سیری کاذب!!

!! نوشته شده توسط ایمان | 23:7 | سه شنبه هجدهم دی 1386 •

قلم بر زمین نمی افتد یعنی اگر بخواهد که بیندازدم هم ازپا . وسوسه ای فراسوی نیک و بد وادار به نوشتنم می کند .گیرم که بی نظم و با تاُخیر.
"روز را بی خسته گی دویدن شب را سرشکسته گی" اصلاً که چی؟ حتی همین نوشتنم . که خود را ثابت کنم ؟ به کی ؟ وقتی هم او که باید می خواند مرا برگ برگم را ورق می زد نمی دانم آیا در پس زمینه ذهنش مثل همین موسیقی که دارد الان پخش می شود پخش می شوم؟ نه! تمام این بیراهها یکطرفه اند. یکطرفه و غیر قابل برگشت و بغایت دردآور. مثل همین رنجبار گذرانی که زندگی می نامندش...

!! نوشته شده توسط ایمان | 19:55 | سه شنبه یازدهم دی 1386 •