بامدادان
بار ایمان و وظیفه شانه می شکند مردانه باش
کوچه را باد با خود برد
به انتهای بنبستِ
حس اندوهناکی من.
"تو" که همیشه میگردی
در لابلای ورقهای حواسم،
اگر رسیدی به جایی که دیدی
دیگر راهی نیست
از کوچه بپرس که:
"چقدر دلم برای تو تنگ است."
!! نوشته شده توسط ایمان
| 14:17 | سه شنبه ششم آذر 1386
•
خسته ام .خسته ی مدار و منار و مدارا .
کاش آن که " شبی هفت ساله خوابید و و هفتاد ساله بیدار شد" من نبودم . مگر من چه کرده ام که برای هر راه و بیراهه ای باید این چنین جان نحیفم در خون نا حقش بغلتد . بازیچه ایم؟ خیمه شب بازی ست؟ مثل کودکی پر از قصاوتمان که اصلاْ از آن معصومیت کلیشه ای خبری نبود مورچه ها را طوری به جنگ هم می انداختیم تا یکی سر دیگری را جدا کند بی دلیل! شاید ما هم همان مورچه هاییم در منظر ناظری سرگرمی جو!
!! نوشته شده توسط ایمان
| 17:5 | جمعه دوم آذر 1386
•


