تبليغاتX
بامدادان

رفاقت

رفاقت یعنی آن پسربچه ای که به استادش گفت: " بیرون می خوان شما رو بزنن.چند تا آدم لاتن.بذارین منم همراه شما بیام." وقتی استاد گفته بود کوچکی پسر جان.کوچکی برای این کار.تو که نمی توانی کسی را بزنی.بچه جواب داده بود که " یکی دو تا سیلی که می خورم.این جوری شما یکی دو تا کم تر می خورین "

منبع : ۴۰ چراغ

!! نوشته شده توسط ایمان | 13:26 | جمعه بیستم مهر 1386 •

این روزها روزمرگی ام بد نیست اما یک خلا که همیشه بوده باز هم هست و هیچ وصله و پینه ای توان درزگیری اش را ندارد . راستی تو چی؟!

چی رو تو چی؟

بگذریم

امروز یک نفر می گفت پارسال توی یک تصادف بوده و جان به در برده اما چند ساعت بیهوش بوده و بعد از برخورد ماشین ها به هم رو به یاد نداشت  حتی درد هم نداشته . تصور کن چه لحظه ی رویایی ای . مردن بدون درد و اینکه بعدش دیگه خبری نیست . فقط یه چیز دل آدمو می سوزونه و اونم اینه که نمی تونی تشییع جنازه ی خودتو ببینی چیزی که هرکس آرزو داره رویتش کنه . اگه اونم شدنی بشه چه لذتی داره این بیچاره مرگ مخوف نام گرفته ...

!! نوشته شده توسط ایمان | 23:46 | پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 •