تبليغاتX
بامدادان

بداهه نوشتم اما همش پرید . درست مثل ضد حالی که بعد از افتادن یک سینی بزرگ همه ی نشئه گی را می پراند. هنوز ...م دارد می سوزد و چه سوزی دارد این سوزش اما دوباره بداهه می نویسم.

تو که از نیش یک پشه ای کوچک این چنین به خود می پیچی شب های تاریک قبر را که مور و ملخ و افعی و کبری و صغری به سراغت می آیند چه خواهی کرد ؟! ولش کن تا جرعه ای از خون بی ارزشت را به سلامتی تو نوش کند.

می گویند - شاهدان عینی می گویند ما که ندیدیم- می گویند جنازه چه گوارا بعد از تیر باران بوی تعفن غیر قابل تحملی گرفته بود اما این بو نه به خاطر ماندگی جنازه که به خاطر ماهها مشغول مبارزه و زندگی چریکی در جنگل های امریکای جنوبی بوده که در ای جنگل ها هم قریب به یقین دوش و حمام و سونا(سونای زعفرانیه را عرض نمی کنم)و ... وجود نداشته اما به نظر من این بو نه تنها منزجر کننده نبوده که با پشت پا زدن به نظم ناعادلانه موجود نوعی احساس نوستالژی را در انسان بیدار می کند مثل بوی جوراب هرکس که قطعاْ برای خود فرد یکی از ابوای(جمع مکسر بو) شامه نواز است و یا برعکس این واقعه تاریخی بوی گلاب عده ای برادران! است که وقتی از کنارشان رد می شوی تهوع سارتر جلوی چشمانت رخ می نماید.

باز بی ربط نوشتم شاید برای این است که هنوز ارتباطم را با این جهان وانفسا کشف نکرده ام ـ هرچند دل و دماغ مکاشفه را هم ندارم - پس از نو برایت می نویسم:

پیف پافم ته کشیده پس ناگزیر آخرین شماره روزنامه شرق را که از قضا دیروز مجدداْ به محاق توقیف افتاد لوله می کنم و به جان پشه مزاحم خواهم افتاد...

!! نوشته شده توسط ایمان | 1:53 | جمعه نوزدهم مرداد 1386 •