بامدادان
بار ایمان و وظیفه شانه می شکند مردانه باش
بودن
|
!! نوشته شده توسط ایمان
| 15:7 | جمعه هفدهم فروردین 1386
•
حسادت
هیچ وقت نتوانستم کوچکترین انتقادی را نسبت به تو تحمل کنم. من، کوچکترین حرف زننده ای در باره ی تو، کم ترین بی محلی در حق تو را جذب می کنم، فراموش نمی کنم، حفظ می کنم، هیچ وقت از آن استفاده نمی کنم، ولی می ماند، مانند ورطه ای میان من و کسانی که یک روز، حتی فقط یک بار، در باره ی تو شک کرده باشند. این شیوه ی عشق ورزیدن من است، تنها شیوه ی عشق ورزیدنی که بلد هستم. این به آن معنا نیست که تو بی نقصی، همچنین به معنای آن نیست که تو یک قدیسه ای، حتی وقتی به حرف قدیسه ها گوش می دهیم - حرفی که به روشنی می زنند - آری، حتی قدیسه ها هم خودشان را به حق آخرین آخرین ها می دانند. دلیل آن یک قانون ابتدایی روحانی است: آدمی هرچه بیشتر به روشنایی نزدیک شود، تاریکی درون خود را بیشتر می بیند. قدیسه ای وجود ندارد، این را حتی قدیسه ها هم می گویند. همه جا تاریک است و گاهی یک پری در تاریکی سرچشمه ای ایجاد می کند، نیمی نور، نیمی پری: از تو جز خوبی هیچ چیز سرچشمه نگرفته است. دقیق تر و شگفت انگیز تر اینکه: حتی اگر تو به من بدی می کردی این بدی در دم به خوبی بدل می گشت. چرا اعتراف نکنم، تو باعث شدی که من سرسام عظیم حسادت را تجربه کنم، هیچ چیز دیگری جز حسادت به عشق شباهت ندارد و در عین حال هیچ چیز دیگری با آن در تضاد نیست. آدم حسود فکر می کند که با اشک ها و فریاد هایش عمق عشقش را ابراز می کند. او تنها خود خواهی دیرینه ای را که در هرکس وجود دارد ابراز می کند. در حسادت سه فرد وجود ندارد، حتی دو نفر هم وجود ندارد، ناگهان تنها یک فرد در معرض همهمه جنون اش قرار می گیرد: من تو را دوست دارم، پس تو به من مدیون هستی. من تو را دوست دارم، پس من به تو وابسته هستم، پس تو از طریق این وابستگی به من متصل هستی.تو وابسته وابستگی من هستی و باید در همه زمینه ها مرا ارضا کنی و چون در همه زمینه ها مرا ارضا نمی کنی پس در هیچ زمینه ای مرا ارضا نمی کنی و من به خاطر همه چیز و هیچ چیز از تو دلگیر هستم. چراکه من به تو وابسته هستم و می خواهم که دیگر وابسته نباشم، می خواهم که تو به این وابستگی متقابلا پاسخ دهی و ... . سخنرانی حسادت بی پایان است، خودش خودش را تغذیه می کندو به دنبال هیچ پاسخی نیست. وانگهی هیچ پاسخی را هم تحمل نمی کند - فرفره، مارپیچ، جهنم . من پانزده روز این حس راتجربه کردم، ولی یک ساعت برای تجربه کامل آن کافی بود. روز پانزدهم جهنم به کلی پایان یافت. در این پانزده روز من در ابدیت بیهوده ی گلایه در جا می زدم: من حس می کردم که تو با تمام دنیا ازدواج می کنی - جز با من. کودک درون من پا بر زمین می کوبید و دردش را با ارزش جلوه می داد. بعد متوجه شدم که تو به این چیز ها گوش نمی دادی و متوجه شدم که حق داشتی. کاملا حق داشتی که هیچ گوش ندهی: سخنرانی گلایه ناشنیدنی است، در آن اثری از عشق نیست. گلایه سر و صدایی بیش نیست، تکراری است خشم آلود: من، من، من و باز هم من. بعد از پانزده روز، پرده ای در یک لحظه گسست. می توانم بگویم که تقریبا یک شهود بود، آری حقیقتا یک شهود بود. ناگهان دیگر برایم اهمیتی نداشت که تو با تمام دنیا ازدواج کنی. آن روز من چیزی از دست دادم و چیز دیگری به دست آوردم. می دانم چه چیز از دست داده ام، نمی دانم آن چه را به دست آورده ام چگونه بنامم، فقط می دانم که چیزی است ابدی
کودک خشمگین بعد از پانزده روز مرد، پانزده روز مدت کوتاهی است، این را خوب می دانم: در مورد بقیه آدم ها حسادت در تمام طول زندگیسان به گونه ای خستگی ناپذیر حکومت می کند - خنده تو در برابر شکایت من به رفع آن سرعت بخشید. این نبوغ خنده تو بود که به طور مستقیم در قلب کودک فرمانروا فرو رفت. آزادی خالص تو بود که ناگهان تمام راه ها را بر من گشود
کودکی، پس از مرگ فرمانروا، و فقط پس از مرگ او می توانست باز گردد - کودکی به مانند عشقی خانه به دوش، خندان و بی قید در برابرعنوان ها و تعلق ها
"کریستین بوبن"
کودک خشمگین بعد از پانزده روز مرد، پانزده روز مدت کوتاهی است، این را خوب می دانم: در مورد بقیه آدم ها حسادت در تمام طول زندگیسان به گونه ای خستگی ناپذیر حکومت می کند - خنده تو در برابر شکایت من به رفع آن سرعت بخشید. این نبوغ خنده تو بود که به طور مستقیم در قلب کودک فرمانروا فرو رفت. آزادی خالص تو بود که ناگهان تمام راه ها را بر من گشود
کودکی، پس از مرگ فرمانروا، و فقط پس از مرگ او می توانست باز گردد - کودکی به مانند عشقی خانه به دوش، خندان و بی قید در برابرعنوان ها و تعلق ها
"کریستین بوبن"
!! نوشته شده توسط ایمان
| 3:7 | دوشنبه سیزدهم فروردین 1386
•
باید بر شانه های غول ها ایستاد
بعضی ها فقط خودشان را دور می زنند ، بعضی ها هم یک نقطه معمولاً کوچک را یک جا قرار می دهند و فقط دور آن می چرخند ؛ مثل یک مدار صفر درجه . حاصل این دور تسلسل که معمولاً با دگماتیسم همراه است نه تنها گسترش شعاع حرکت نیست که جز سرگیجه ثمری ندارد.
بعضی ها هم مثل یک ستاره که به دام سیاهچاله فضایی می افتد رفته رفته مدار حرکت شان کوچک و کوچک تر می شود و لحظه مرگ شان نزدیک و نزدیک تر.
حالا این چیزها را برای چه نوشتم خودم هم نمی دانم. اما می دانم باید رها شد از چنگال سیاهچاله ای که قصد دارد ما را در خود فرو برد. آن سو تر هم چیزهای دیدنی هست فقط باید خواست و با ایستادن بر شانه های غول ها افق های دور دست را نگریست .
بعضی ها هم مثل یک ستاره که به دام سیاهچاله فضایی می افتد رفته رفته مدار حرکت شان کوچک و کوچک تر می شود و لحظه مرگ شان نزدیک و نزدیک تر.
حالا این چیزها را برای چه نوشتم خودم هم نمی دانم. اما می دانم باید رها شد از چنگال سیاهچاله ای که قصد دارد ما را در خود فرو برد. آن سو تر هم چیزهای دیدنی هست فقط باید خواست و با ایستادن بر شانه های غول ها افق های دور دست را نگریست .
!! نوشته شده توسط ایمان
| 22:25 | سه شنبه هفتم فروردین 1386
•
کسی از رویا ها خبری دارد؟
پرده اول (درون من ): بعد از دیدن یک فیلم نسبتاً خوب مثل "میم مثل مادر" ، هوس زندگی در یک خانه با نور ملایم و دیوارهای کرم رنگ و به قول سید علی صالحی پاکتی سیگار بگیرانیم و آتشی و دودی و قهوهای تلخ ... برای ادای روشنفکری و بیشتر تحت تاثیر قرار گرفتن !!!
سیگار را در ذهن تان مچاله کنید و دور بیندازید تا سالم زندگی کنید و عمرتان کم نشود ، مگر در این جهان وانفسا چند روشنفکر زندگی می کند که تعدادی از آنها هم با سیگار از پا در آید؟ ( پیام اخلاقی)!
سوال کرد به آرزوهایت رسیده ای؟ گفتم آرزوهای من رویا بود رویا هم که در این دنیای بی رحم واقعی یقیناً دست نیافتنی ست.
نمی دانم چرا بعد از دیدن یک فیلم خوب ، شنیدن یک بوی مطبوع و خواندن یک شعر تاثیر گذار رویا دوباره جان می گیرد مگر هر آنچه مرد دوباره زنده می شود؟
سیگار را در ذهن تان مچاله کنید و دور بیندازید تا سالم زندگی کنید و عمرتان کم نشود ، مگر در این جهان وانفسا چند روشنفکر زندگی می کند که تعدادی از آنها هم با سیگار از پا در آید؟ ( پیام اخلاقی)!
سوال کرد به آرزوهایت رسیده ای؟ گفتم آرزوهای من رویا بود رویا هم که در این دنیای بی رحم واقعی یقیناً دست نیافتنی ست.
نمی دانم چرا بعد از دیدن یک فیلم خوب ، شنیدن یک بوی مطبوع و خواندن یک شعر تاثیر گذار رویا دوباره جان می گیرد مگر هر آنچه مرد دوباره زنده می شود؟
پرده دوم: طولانی و واقعی و کسل کننده مثل زنگ ریاضی . زندگی دوباره آغاز می شود . جریان داشته همیشه، اما کمی به جاده خاکی زده بودم. حالا باید برای فردا برنامه ریزی کنم ، اما حوصله اش را ندارم هرچه باداباد...
پرده ... نمی افتد فعلاً ، مگر تا وقت رفتن به غربتی دهشتناکتر
" کوچ غریب را به یاد آر/ از غربتی به غربت دیگر/ تا جستجوی ایمان تنها فضیلت ما باشد..."
!! نوشته شده توسط ایمان
| 13:55 | دوشنبه ششم فروردین 1386
•


