بامدادان
بار ایمان و وظیفه شانه می شکند مردانه باش
پنجشنبه آخر سال
آخرین پنجشنبه سال هم سپری شد . با خود عهد کرده بودم امسال به قبرستان خاوران بروم اما نشد .یعنی دیر فهمیدم که امروز پنجشنبه است ! قرار گرفتن در آن فضای خاص با دردی مشترک برای همه کسانی که انجا دور هم جمع می شوند یکی از آرزوهای من است که حتما باید عملی اش کنم . چرا که مثل تابستان که حضورم سر مزار شاملو ، محمد مختاری و پوینده در امامزاده طاهر یکی از به یاد ماندنی ترین و تاثیر گذار ترین روزهای زندگی ام بود . حضور در خاوران هم می تواند حالم را دگرگون ودچار تحولات نیک کند .
دیدار و تجدید پیمان با یارانی که " دندان خصم بر جگر خسته بستند و رفتند " و آنهایی که " یک دم در این ظلام خندیدند و جستند و رفتند " آنهایی که یک نه یا آری حکم مرگ و زندگیشان را بازی می کرد اما آری نگفتند و حتی خود را با مکر و دغل کاری هایی مثل " تقیه " و این ... شعرها فریب ندادند و انسان وار ، ساده وصادق جان را به قصابان مستقر در گذر گاه های رذالت و شرارت نه تنها ارزان نفروختند که یادشان را جاودانه نمودند .
دیدار و تجدید پیمان با یارانی که " دندان خصم بر جگر خسته بستند و رفتند " و آنهایی که " یک دم در این ظلام خندیدند و جستند و رفتند " آنهایی که یک نه یا آری حکم مرگ و زندگیشان را بازی می کرد اما آری نگفتند و حتی خود را با مکر و دغل کاری هایی مثل " تقیه " و این ... شعرها فریب ندادند و انسان وار ، ساده وصادق جان را به قصابان مستقر در گذر گاه های رذالت و شرارت نه تنها ارزان نفروختند که یادشان را جاودانه نمودند .
گفتند نمی خواهیم ، نمی خواهیم ، نمی خواهیم
که بمیریم
گفتند دشمنید ، دشمنید ، دشمنید
خلقان را
چه ساده ، چه به سادگی گفتند و
ایشان را چه ساده ، چه به سادگی کشتند
و مرگ ایشان چندان موهن بود و ارزان بود
که تلاش از پی زیستن
به رنجبار گونه ای می مانست ابلهانه .....
!! نوشته شده توسط ایمان
| 20:27 | پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385
•
ادکلن های متفاوت
بی تفاوت از کنار هم می گذرند
عطر سلامی نمی شنوی
!! نوشته شده توسط ایمان
| 21:38 | دوشنبه چهاردهم اسفند 1385
•


