تبليغاتX
بامدادان

هنوز در تکاپویم آری! علی رغم همه چیز.هر چند عمری تا سپیده فاصله باشد اما سرخوردگی ها نباید از پایم در آورد . چرا که :

"آخرش یه شب/ ماه میاد بیرون/ از سر اون کوه/بالای دره/روی این میدون/رد میشه خندون/یه شب ماه میاد

پراکنده هم که می نویسم خیالی نیست مهم این است است که می نویسم . اصلاً من دارم  سورئالیسم می نویسم !!!

دکتر نوری زاده امشب می گفت :در جامعه ای که از دبستان ها شعارهایی مثل ... از عمر ما بکاها بر عمر رهبر افزا... را به خورد کودکان می دهند شکل گیری جامعه ای تا این حد واپس گرا و غیر متمدن امری عادی به نظر می رسد. البته حرفهاش دقیقاً همین نبود اما به قول معروف منظور احتمالا همین بود .

به هر حال چیزی که مطرح است این است که "لازمه و پیش زمینه تحول سیاسی و اجتماعی یک کشور انقلاب و دگردیسی فرهنگی است و یا تحول و بهبود وضعیت معیشتی و اقتصادی می تواند منجر به رشد فرهنگی شود؟" سوال ساده ای نیست و پاسخش از عهده من فعلا بر نمی آید اما نظر شخصی من این است که تا اقتصاد یک جامعه از شرایط سالمی برخوردار نباشد نمی توان از مردم آن جامعه انتظار پیشرفت فرهنگی و اخلاق مداری داشت . هرچند که ویل دورانت معتقد است : "اخلاق زاییده ذهن ضعفاست". اما به اعتقاد من اگر چنین می بود جامعهُ سرخورد و ضعیف ما می بایست یکی از مودبترین و خوش اخلاق ترین! جوامع می بود اما دریغ و زهی خیال باطل.

پس شاید ما مقصر اصلی انحطاط و زوال اخلاقی در جامعه نباشیم و تا زمانی که روزمره گی و فکر شب را چگونه روز کردن تمامی ذهن ما را اشغال کرده است نباید انتظار متمدن زیستن را از خودمان داشته باشیم چرا که ملت ما ثابت کرده که اگر شرایط اجازه دهد می توان الگویی برای تمام دنیا باشد .اما دو شرط دارد :اول اینکه ملت قول بدهد با دیگر اگر خوشی زیر دلش زد فیلش یاد هندوستان نکند . دوم هم  اینکه جهان اندکی دندان روی جیگر بگذارد تا ما به حق مسلممان!برسیم و  سری توی سرها در بیاوریم .

به هر حال این بار هم حتماً دست ایادی استکبار در کار است  وگرنه ما را چه به فرافکنی و  از زیر بار مسئو لیت در رفتن و تفکرات دایی جان ناپلئونی !!!

!! نوشته شده توسط ایمان | 0:2 | چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 •

اطلاق "جهان‌بینی" به اندیشه‌های مارکس؟؟؟

اطلاق "جهانبینی" به اندیشههای مارکس؟؟؟

 

این اصطلاح را مارکس در اطلاق به اندیشههای خود بکار نبرده است. این اصطلاح در آثار انگلس بکار برده شده و به تئوریی که مارکس کار عمدهاش را کرده است نام "جهانبینی ماتریالیست میدهد. در جایی دیگر، تزهای مارکس در بارۀ فویرباخ را «نطفه پرنبوغ جهانبینی نوین» می نامد و البته که این جهانبینی را دگرگونشونده میداند:«چقدر تاریخ انسانی عقبمانده و تا چه اندازه مسخرهآمیز بود، هر آینه میخواستیم که به جهانبینی امروزمان نوعی اعتبار مطلق ببخشیم.»او که نظریات مارکس را "جهانبینی" مینامد گاهی به این جهانبینی، صفتِ "ماتریالیستی" اطلاق میکند و گاهی از آن بعنوان "جهانبینی سوسیالیستی"[4] نام میبرد. این در حالیست که اصطلاح "جهانبینی" بلافاصله پس از او به وسیلۀ لنین معادل "فلسفه" به کار گرفته میشود و لنین است که ادعا میکند:«مارکس به کرات، جهانبینی خود را ماتریالیسم دیالکتیک خواند.»[5] اما نمیگوید که مارکس در کجا چنین گفته است؟ و در آغاز همان کتاب، به یکسان گرفتن "جهانبینی" با "فلسفه"، اینبار "ماتریالیسم دیالکتیک" را "فلسفۀ مارکسیسم" میداند.[6] از درهمآمیزی این دو اصطلاح است که درسنامههای  فلسفی بعدی، "جهانبینی" را «سیستم تعمیمی نظراتِ انسان در بارۀ جهان و انسان»[7] تعریف میکنند. مارکس نظرات خود را نه فلسفه و نه ایدئولوژی و نه جهانبینی میداند. او در جایجای آثار خود با "فلسفه" و "ایدئولوژی" مبارزه میکند. و به هیچ وجه سعی در ساختن یک "سیستم" نظریِ کلی ندارد. انگلس تا جایی که از اندیشههای مارکس به عنوان "جهانبینی" نام نبرده است با وی همراهی میکند، اما حتی پس از اینکه انگلس با اطلاقِ واژۀ "جهانبینی" به "تئوری مارکس" این شبهه را بوجود میآورد که تئوری مارکس چیزی از جنسِ سیستمهای هگلی و دیگر فیلسوفان است، با دادن یک آدرس دقیق این شبهه را برطرف میکند. او مینویسد:«تزهای فویرباخ، نوشتۀ مارکس، نطفۀ پرنبوغ جهانبینیِ نوین را در بر دارد.»[8]

به این تزها که مراجعه میکنیم در مییابیم که آنها فقط در بارۀ جامعۀ انسانی و نقش انسان در دگرگون کردن آن، بحث میکنند و هیچکدام از این تزها در بارۀ "فلسفه" نیست و حتی در تز دهم که نامی از "ماتریالیسم" به میان میآید، مارکس توضیح میدهد که:«موضوعِ ماتریالیسمِ نو، جامعۀ بشری یا بشریت اجتماعیست.» به روشنی دیده میشود که منظور مارکس از ماتریالیسم، به مفهومِ "تقدم ماده بر روح" نیست، بلکه او ازین مفهوم، برداشتی "اجتماعی" ارائه میدهد و حتی در "خانواده مقدس" هم از «تکامل آموزش ماتریالیسم، به مثابه آموزش اومانیسم ...»[9] سخن میگوید.

پس از درگذشت مارکس، انگلس بر این امر که نظریات مارکس، صرفاً جنبۀ تاریخی و اقتصادی دارند تأکید میکند:«تا چه اندازه مغرور هستم از اینکه میان جوانان روسیه حزبی وجود که بدون تردید تئوریهای بزرگ اقتصادی و تاریخی مارکس را پذیرفته ... است.»[10]

به روشنی پیداست، آنچه که بعنوان "جهانبینی" مارکس نامیده میشود، مجموعهای از نظریات تاریخی و اجتماعیست و این چقدر متفاوت است از آنچه که لنین با نام جهانبینی مارکس بعنوان "فلسفۀ مارکسیسم" از آن یاد میکند.

این لنین است که تئوری مارکس را به سطح "فلسفه" و "ایدئولوژی" و "جهانبینی" نزول میدهد.

 منبع:بهرام پرگار/

!! نوشته شده توسط ایمان | 20:4 | سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 •

اینجا هوای حوصله ابریست. آنجا را می دانم همیشه آفتاب است و پریان کوچک دریایی جز به آفتاب و اطمینان به هیچ دل نمی بندند. و شاید به بیگانه گی با عادت زمین ماست که اینچنین محتاطند و این چنین دست نیافتنی.

راستی کسی از آنها خبر دارد؟ می گویند بالهایشان آنقدر ظریف است که نسیمی نرم می تواندشان به دور دست ها برد.همچون پری کوچک من که شبی باد چون قاصدکی مهاجر از این خاک بر نمی دانمان کجای دست نیافتنی کوچاندش.

اما این ها همه شاید زادهُ ذهن مالیخولیایی من است .

"... چندان دخیل مبند

که بخشکانی ام از شرم ناتوانی خویش

درخت معجزه نیستم تنها یکی درختم

نوجی در آبکندی

وجز اینم هنری نیست

که آشیان تو باشم

تختت و تابوتت.

یادگاریم و خاطره اکنون

دو پرنده یادگار پروازیم

و گلویی خاموش یادمان آوازیم"

 

 

!! نوشته شده توسط ایمان | 20:30 | شنبه بیست و یکم بهمن 1385 •

خلاصه ای از کتاب نا خودآگاه روانکاوی

 

تمام نیروها و استعدادهایی که قراردادها و مقررات اجتماعی مانع بروزشان می شود به دنبال ایجاد کوچکترین و موقعیت خود را آزاد کرده و موانعی تا اجتماع در برابر انسانها برپا داشته از میان بردارند.

فروید ضمیر ناخودآگاه را به سه بخش نهاد (مخزن تمایلات اولیه و محل نگهداری تمایلات سرکوب شده) ، من (از نهاد آغاز شده وتحت تاثیر اصل حقیقت و رفتارهای اجتماعی، عقلی و عاطفی است) و من برتر (مکانیسم برون فکنی) تقسیم می کند.

انسان برای فرار از واقعیات و عقده های سرکوب شده ، به خیال بافی، عصیان رمانتیک و خود شیفته گی و بالاخره رفتارهای حیرت انگیز که از اصل لذت تبعیت

کرده و واپس شده است پیروی می کند.

از نظر فروید فکر مذهبی از مکانیسم برون فکنی که عبارت از دادن وجود جادویی و سحر آمیز به پدر، در جوامع بدوی ، ناشی شده است و دلتنگی انسان از دوری پدری حامی دلتنگی از زندگی سعادتمندانه است و اینها اساس احساس مذهبی است. او همچنین مذهب را مجموعه ای از سرخوردگی ها و تحول از طبیعت به فرهنگ در نظر می گیرد. از طرف دیگر او در مذهب جز ارضای خیالی تمایلات، چیز دیگری نمی بیند. زیرا بنا به عقیدهُ وی ، انسان ها برای پنهان کردن خود از مشکلات زندگی گروهی و سرنوشت مرگ سعی می کنند خود را با افسانه های مذهبی تسکین داده و حمایت خیالی خدایی را که تنبیه کرده و دارای قدرتی است که نجات می دهد بطلبند .

در حقیقت این نوع انسان ها به عالم گذشته بازگشت می کنند، یعنی معنی نهایی مذهب اظهار دلتنگی از جدایی و دوری از دوران طفولیت است، همانطوری که بیماری عصبی (نوروز) تکرار درام بچه گانه است. پس لازم است بشریت دورهُ کودکی ، حمایت خواستن از خدا و دورهُ ربانی را رها سازد و دلیرانه مشکلات زندگی و سرنوشت خود را به عهده گیرد و طبیعت و قوانین ماوراءطبیعی را با استفاده از کشفیات خود، به تسلط خود درآورد.

فروید اعتراف می کند که مذهب خدمات مهمی نیز به تمدن و فرهنگ انسانی انجام داده است ونیز کمک بسیاری به تعدیل وسرکوبی امیال وغرایز اجتماعی نموده است و ضمناً در طی هزاران سال به جوامع بشری حکومت نموده است و فرصت زیادی داشته تا نشان دهد آنچه را که بخواهد می تواند انجام دهد.

 

اخلاق: فروید متاثر از عدم تعادل اخلاقی و اجتماعی حاصل از تمدن صنعتی در غرب ، با فشارهایی که جامعه بر فرد وارد می کند می گوید:" فرد محروم ترین شکار رو به زوال طبیعت است و تنها جنگ قادر است آنها را در حالت زندگی ابتدایی شان رها سازد ."پس فروید می خواست تا تمایلات و غرایز انسان ها را به جای سرنگونی تربیت و تلطیف شوند.

بنابراین سعادت نه در زندگی ابتدایی و حیوانی است و نه در فرار از کوشش ها و موانعی است که زندگی اجتماعی ایجاد می کند بلکه در تصعید و والایش آنهاست. بدین معنی که انرژی نهاد (لیبیدو) را به طرف فعالیت های معنوی و هنری و ادبی سوق دهند (مانند تحقیق و سازنده گی) .

جانشین نمودن هدف های فوق به جای تمایلات اولیه هدف تربیت اخلاقی است. راهنمایی کردن انسان به اینکه از لذات حیوانی منصرف شده و به تاُمل تفکر و اختراع بپردازد بیهوده است ، مگر اینکه تحولات عمیقی در اجتماع ایجاد گردد که در آن انسان از کوشش های غیر انسانی دست شسته و از محرومیت های اقتصادی و فرهنگی آزاد شده و امکان خود شناسی برایش فراهم شود تا از این رهگذر با علوم و هنر آشنا گردد.

تمدن و فرهنگ: هدف اصلی تمدن آشتی دادن دوباره طبیعت و فرهنگ و رساندن انسان ها به خوشبختی است . اگر تمدن از انسان ها می خواهد تا از تمایلات اولیه صرفنظر کنند، بایستی در عوض انرژی و نیرویشان را در فعالیت هایی که به آنان رضایت و خشنودی می دهد بگمارد و اگر تمدن انسان را به چشم پوشی تمایلات ترغیب کند بی آنکه پاداش هایی را در نظر گیرد در نقش خود شکست خورده است.

فروید فکر می کند تمدن با محرومیت های اجتماعی توده ها را در فشار نگهداشته، بدون آنکه هنر سازگاری و صرف نظر نمودن از تمایلات را به آن ها یاد دهد و بی آنکه تلطیف یا تصعید غرایزاولیه را نشان دهد.

تمدن والایش استعدادها و تهذیب تمایلات را به انسان های طبقه بالاتر و قشر مرفه اختصاص داده است . ریشه های جنگ های جهانی 1918- 1914و 1945-  1939 نشان می دهد که تمدن چیزی جز ظاهر فریبنده و سطحی ندارد وپشت سر آن غرایز تهدید کنندهُ ما در فغان و غوغا شد. فروید می گوید:"افراد زیادی تمدن را قبول کرده اند بی آنکه آن را درک کرده باشند" .

تمدن هنوز در مرحله ای است که در آن رضایت و خشنودی عده ای از افراد جز با شکنجه ُ عده ای دیگر حاصل نمی گردد. در این شرایط در دل ستمدیده گان خصومتی بزرگ بر علیه تمدنی که کارشان را دشوار می سازد ریشه دارد- هرچند که از منابع سهم کمتری داشته باشند- در این صورت نمی توان انتظار داشت که آنان ضوابط قدغن شدهُ اجتماع را درونی نسازند.

اغلب ستمدیدگان به خوبی آماده اند تا نابرابری و محرمات جامعه را به بوته فراموشی بسپارند و تمدن راتخریب کنند و حتی پایه ها و اصلی که تمدن بر روی آنها استوار کرده انکار می کنند . این نوع افراد با فرهنگ دشمنی علنی دارند. تمدنی که چنین قشر اجتماعی بزرگی را ناراضی می نماید هیچ شانسی برای حفظ خود ندارد و لیاقت آن را هم ندارد.  

 

!! نوشته شده توسط ایمان | 18:55 | پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 •