تبليغاتX
بامدادان


بامدادان

بار ایمان و وظیفه شانه می شکند مردانه باش

مردی بی لباس شیوخ ، مردی با القاب شیوخ! مردی که با ارفاق قامتش 160 را همراستا می شود، گیرم روی پنجه بایستد! مردی با خودروی غیر وطنی شاسی بلند؛ مردی با کت و شلوار چروکیده ی خردلی ، با پیله هایی حوالی جیب به یاد دهه ی نوستالژیک 60 ؛ مردی با خودروی آلبالویی قرن 21 میلادی. 

مردی از روستاهایی همین حوالی، مردی که  نماینده ی نماینده ی نماینده ی غایب از نظر است! مردی با مالکیت زمین در حد فئودالیسم شوروی، مردی با تکیه کلام و سخنانی در اندازه ی مولایش.

مردی که پازل ، شطرنج و بیلیارد در مسلکش منافی اخلاق است ، مردی که رانت را فرصت می داند . مردی که سخنران عزاداری های مذهبی در اولین ساعات کاری روزانه ی محل کارش است ، مردی روزها با دکمه ی بسته تا زیر گلویی ، مردی که شب ها با دکمه ی چهار صفر کنترل قفل کودک کانال های ماهواره را می گشاید ...

مردی ... مردی که خلاصه ی خود نبود ... مردی که خود نبود... مردی که مرد نبود...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:7 توسط ایمان| |

فروردین ، بی آنکه چیزی کم از پاییز داشته باشد با خوبی هایش!! رو سفید گذشت و تقویم من به گور پدرش خندید!

 اردیبهشت ماه من ، ماه مصادره شده در ذهنم از راه رسید، آن هم بی حس خاصی.

بنا به روایت اهل همین جا ها 5 ساعت دیگر _ 31 سال پیش گوش دنیا اولین فریاد درد مرا به خود شنیده است.

بیرون اما باد می آید، روزی که دستان من هم ویران شد باد می آمد...



فیس بوک نوشت کاملن بی ربط: خواستگار چیست؟ موجودی نامرد، که به سراغ دوست دختر کسی میره که داره دنبال کار می گرده!!





نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 17:24 توسط ایمان| |

یکی از دوستان شبکه ی اجتماعی نوشته بود از افتخارات مادربزرگش این بوده که در کل عمرش دوست پسر نداشته! بعد هم دوست گرامی گفته: "آخه مادربزرگ وقتی 13 سالگی ازدواج کردی دوست پسر کجا بوده". 

نمی دانم مادربزرگ فقید من هم باید مورد تقدیر قرار گیرد که پدربزرگ پیش تر به لقا الله شتافته ام! تنها مرد زندگی اش بوده ، یا به خاطر پذیرفتن ازدواج با مردی که چند دهه از او مسن تر بوده مورد سرزنش قرار گیرد. 

با تمام این تفاسیر مرده اش را هم دوست دارم ، چرا که سی چهل سال بیوه گی را تاب آورد و خبط تن دادن به جبر را جبران نمود و شاید تن پدر جبارش را در گور لرزانید.

می گویند اینها قدیمی ست ؛ اقتضای زمان بوده و شعرهای! دیگر از جمله اینکه مگر چند بار قرار است زندگی کنیم که رنج و درد را تحمل بباید کرد؛

دوستی دیگر در کوچه های حقیقی همین شهر شوم ، می گفت : "انگار چیز خورمان کرده اند که بی غیرتی را نجابت و کیش نمودن شاه پلشت روسیاه را حواله به برآمدن کار به یمن دعا می پنداریم؛ و گرنه همین هموطن امروز که تنها پیشرفتش تغییر ماهیت صفش از صف بروکراسی و کوپن قند و پنیر دهه ی شصت ، به صف دولت الکترونیک یارانه دهه ی نود بوده است"!  همین ملت بایکوت شده ی امروز تخم تره ی همان نسلی ست که سال 54 که بنزین یک شاهی گران شد تمام پمپ بنزین های میدان ژاله تا فوزیه را به آتش کشیدند!! برادر خاطرت هست؟!

و حالا اینجا نودمین سال هزار و سیصدمین_ نمیدانم کدامین اتفاق تاریخ ؛ سالی پر از انزاجار لحظه ای، از تمام دخترکانی که وقتی مردان از جنگ باز می گردند اگر در بستر نامردان نیاسوده باشند ، جز سکوت و نظر افکندی طلبکارانه در دست بی غنیمت مردشان هیچ چیز برای خوشامد گویی به کف ندارند. 

انزجارم و نفرتم از آنجا دمی بیش دوام نیاورد که منی که جز نامی از "الف دال" و سرسختی های کمر جلاد شکنانه اش چیزی به یاد ندارم در روزگاری گذر ایام می کنم که ابربانوانی همچون "بهاره ه" از آنسوی حصار تنگ میله های آزادی نه و نیم سال عمر تلف کردنش را در دلسردی جانکاهی "امینش" را وفادارانه به انتظار نشسته است ؛ امین ی که در پاسخ دوستی که گفته بود تمام بچه های فردا که خورشید را ببینند مدیون بهار هستند؛ جواب داده بود بهار از هیچ تنابنده ذره ای طلبکار نیست ، چرا که جوانی اش را در راه آرمانش در پشت میله ها به میانسالی گره می زند ؛ اینچنین است که ما هم از این سوی آزادی با نامه های ساده ات که از فراموشی رنگ دیوارهای خانه تان و دلتنگی ات برای بوی نوبرانه هندوانه و زردآلو و انگور گفته بودی، در خلوتی تاریک با تو گریستیم.

 عصری که "هیلا" این زیباترین خواهر تمام برادران خفته در بستر خمودگی خفت و پلشتی ، هم هنوز از همان قفس تنگ با همان شور شرافکنش شعر می سراید.

همین ها مادران بی لبخند کودکان خندان فردایند که متقاعدت می کند هنوز یقین داشته باشی که زن زیباترین مخلوق آفرینش است ؛ حتا با وجود  دخترکانی که تزلزل ایمانشان ، ابلیس گونه بخواهد تخـم تردید را در سینه ات نشا ء نهد ...


نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 0:14 توسط ایمان| |

چقدر هی نوشتنم می آید ؛ مثل قویی که می گویند شب مرگش به کنجی می رود و آنقدر آواز می خواند تا از مرگ غافل شود و بمیرد.

های با توام ؛ زندگی دوست داشتنی ی چند ماه پیشم ، روزهای سکوت و کار و  تنهایی مسیر ، که تنها همراه تنهاییهایم پیچ رادیو و نه نوای حزن انگیز " ببار باران" بود. برکت داشتند انگاری آن روزها ، یا شاید پاییز تا بهار آنچنان هدفی سراب مانند را قله ی تمام تقدساتم پنداشتم که فراموشم شد روزگاری نه چندان دور چه برنامه ریزی منظمی برای انباشتن چرک کف دست لقب گرفته می داشتم!

آی شب های دوست داشتنی ی بازگشت به خانه، چه طراوتی در فراموشی تمام خوب و بد روز، لبخندی ، استقبالی آمیخته با بوی دل انگیز شامی به گرمی تمام آغوشهای مهربان گیتی. - اینها هیچ کدام این ماههای دور و نزدیک آبان تا اردیبهشت نشده؛ بودند و دیده نمی شدند؛ بودند؟- گفتگوی آنچه بر من و دنیای خاکستری رو به سفیدی ام گذشت و چقدر آرام بخش بود حتا سکوتت بانو. تسکین بخش تر از تمام مسکن های دواخانه های شهر!

راستی خانه ی ما تلویزیون هم داشت آن روزها ؛ بی بی سی و اخبار و مستندهایش ،  من و تو ، صدای امریکا، حتا فیلم و سرگرمی ؛ زمان تمام آن ها را که دوستشان داشتم از بر بودم، حتا دلم برای مجادله ی انتخاب "شصت دقیقه" و "بفرمایید شام" هم لک زده است! 

سپس شب از نیمه نگذشته تازه یادم می آمد که خانه مان کامپیوتر هم دارد ؛ آن را به عشق کتابهای مجازی اش می گشودم نه برای هرزگی و گذران زمان با غزل و تربت و استاد محدثه ای که ترکی یادم دهد و ... 

باور کنید آقایان ! خلاف نیمه شب من چند صفحه کتاب مجازی و نهایت شبکه ی اجتماعی و گشت و گذری در همین سادگی ها بود. 

های آن روزهای نه چندان دور! کتاب بودا را که خواندم خنده ام گرفت که عده ای مدیتیشن می کنند تا آرامش را به خویش بازگردانند؛ مگر آرامش غیر از همین ها بود؟ همین که برعکس تمام این شب ها که دو ساعت از نیمه شب گذشته با چشمانی که خواب را فراموش کرده اند به بستر بروی و خورشید طلوع کرده نکرده بستر را ترک می باید، که مرا نه مسکنی کار ساز آید و نه این وجود پر از تکبر، ذلالت تن دادن به آرامبخشی مصنوعی را می پذیرد.

زمستان بود پنداری ، آدمکی با زبان آدمیان به سخن در آمد اینها که می آیند و می روند پشه اند ، غولها را گردن خواهیم شکاند! تا سه بهار و زمستان دیگر؛ 26 سالگی ، آی بلوغ 26 سالگی . نمی دانستم 26 سالگی آدمی را باید دوست می داشتم در آن موعود یا هراس انگیز ترین سال عمر کسانم تصورش کنم. هیچ کدام ، فرصت سه ساله پیش رو را که دل بسپاری تمام لحظه هایش را سالی رو به جلو می پنداری!

یادم نمی آید آرزویی را نیمه رها کرده باشم ، گیرم این تا ته همه چیز رفتن گاه بهایی سخت گزاف بر دوشم نهاده باشد؛ اما آرزویت که تکاپو برای انسان شدن باشد را در سایه روشن ترین نقطه ی جهان ، عقیم کنند دیوانه می شوی و می توانی حس شیرهای باغ وحش را که خشمی سرکوب شده از چشمانشان بیرون می جهد درک کنی. 

اینجور وقتهاست که خودزنی تنها گزینه ی ممکنت می شود ، یا سعی می کنی تظاهر به بدبویی و تعفن پیرامونت کنی یا چنان برجک ویرانه ی آرزوهایت را مشت کوب کنی که شب هنگام مردد شوی که بی خوابیت از درد انگشتانت است یا از ویرانی قلعه ای که قرار بود جای حماسه سرایی تکبرت گردد....

پ ن : می خواهم به روزهای پیش از پاییز شوم بر گردم؛ می توانم؛ می توانم نه؟!

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 21:47 توسط ایمان| |

درونت که شعله باشد ، روزنه اش را ببندی از بند بندت بیرون که بزند ، کاغذی بی خط که نیابی اینجا بیرون بریز اوهامت را ، پیش از آنکه اشک که پارادوکس نجاست است جنب "jonob' روانت را  غسل لازم نمایاند!

بعضی بازیکنان خودشیفته ی فوتبال پس از پایان بازی در برابر پرسش خبرنگار به خاطر لگدی که خورده اند از  پاسخ طفره می روند و می گویند اگر در مورد خطاکار صحبت کنم "بزرگ" می شود!!!

حالا برو به جهنم ای برادر تا تو دوباره برگردی ، علف های کنار سنگ مزار ما هم چراگاه فربه ترین گوسپندان شده است. همین است سید علی صالحی؟ گیرم با کمی برداشت آزاد!

دوستی می گفت دوست یتیمم در تصادفی در شب عید مادر و خواهر جوانش را هم از کف داده است و این بدترین عید عمرم بود.

بانو می گوید اردیبهشت دوست داشتنی تقاضای انتقالی می دهیم، می گویم بگو من به مرضی صعب العلاج دچار شده ام که زودتر از این شهر طاعون زده رها شویم!

بوی تعفن بار حیض تمام ذهنم را تسخیر کرده ، چند وقت پیش کلی سرخ و سفید شدم و پرسیدم کسی که دوره اش است ممکن است بد بو شود؟! جواب را یادم نیست اما عده ای یا همیشه دوره شان است یا ذاتن بد بویند.

پشه را که در خواب و بیداری از سر دستت بپرانی اوهام زده می شود که کبوتر است و از پراندش و چرخیدن به دورت خرکیف می شوی ، زهی که بد خوابت کرده و بار دوم اگر بنشیند له شده است ، گیرم که در خون گرم و تازه ی خودت به دیار باقی رهسپار شود.

بازاری به طرفه ت العینی  جای خود را که به بیزاری بدهد ، حتا حوصله ی شماتت خود را هم نداری ، چرا که نه زمان برای هدر دادن هست و نه سرگرمی ای تا این حد نمور و نچسب.

ابرانسان کوچیده که کوچید آهی بدرقه اش نکرد چرا که از ابتدایی ترین لحظه ی حضورش وعده ننهاده تان این بود ، اگر می خواهی نمانی پا به پایم بیا. پس کوچ غریبش بی خطر باد ؛ و دور در جای مترسکان با ترکه ی خشکی در گرده شان مضحکانه تر از پیش، آمین...

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 1:35 توسط ایمان| |

آن‌ها که مي‌روند وطن‌فروش نيستند.
آن‌هايي که مي‌مانند عقب مانده نيستند.
 آن‌هايي که مي‌روند، نمي‌روند آن طرف که مشروب بخورند.
 آن‌هايي که مي‌مانند، نمانده‌اند که دينشان را حفظ کنند.
همه‌ي آنهايي که مي‌روند سبز نيستند.
همه‌ي آن‌هايي که مي‌مانند پرچم به دست ندارند.
 آن‌هايي که مي‌روند، يک ماه مانده به رفتنشان غمگين مي‌شوند. يک هفته مانده مي‌گريند و يک روز مانده به اين فکر مي کنند که اي کاش وطن جايي براي ماندن بود.
و آن‌هايي که مي‌مانند، مي مانند تا وطن را جايي براي ماندن کنند

"نشريه دانشجويان شريف"

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 11:4 توسط ایمان| |

جدایی نادر از سیمین را از این زاویه ببینید تا متوجه شوید چرا هیچ کدام از مسئولین نظام تبریک نگفتند ، احتمالا زمانیکه فیلمنامه و متعاقب اون ساخت فیلم مجوز و پروانه گرفت از لایه های زیرین سناریو مطلع نبودند و بعد که فیلم اکران شد و نقدها بیرون آمد دیگه دیر شده بود و احتمالا برای همین بود که زمزمه ارسال فیلم دیگری مثل یه حبه قند به اسکار مطرح شده بود .... باور کنید که افکار عمومی بی تاثیر نیست حتی در نظام ما
همایون خیری، وبلاگ‌نویس، نگاهی دارد به فیلم جدایی نادر از سیمین. ساخته اصغر فرهادی.
دیشب فیلم «جدایی نادر از سیمین» را دیدم. پیشنهادم را می‌نویسم که اگر فرصت کردید ببینیدش یا خواستید دوباره ببینیدش از این زاویه هم به آن نگاه کنید.
کی نماینده چه چیزی‌ست؟ فهرست اینکه چه کسی دارد چه گروه یا تفکر در جامعه ایرانی را نمایندگی می‌کند اینطوری‌ست:
نادر- نادر دارد جامعه ایرانی را نمایندگی می‌کند که از یک طرف با سنت دست به گریبان است و از یک طرف با مدرنیته.
پدربزرگ- پدربزرگ نماینده سنت در جامعه ایران است. آلزایمرش هم‌‌ همان حافظه تاریخی ماست. نه قابل صرفنظر کردن است و نه بدون جامعه قدرت سرپا نگه داشتن خودش را دارد.
سیمین- سیمین مدرنیته ایرانی را نمایندگی می‌کند. کسی‌ست که به نادر (جامعه) قبولانده که باید مهاجرت کند. معلم است و دانسته‌هایش از باقی بازیگران صحنه بیشتر است و بلد است مذاکره کند.
زن باردار- زن باردار نماینده مذهب در جامعه ایرانی‌ست. می‌خواهد به سنت (پدربزرگ) کمک کند که باری از روی دوش جامعه (نادر) بردارد اما از فرط نجس و پاکی و محدودیت شرعیات خودش هم تبدیل می‌شود به معضل تازه برای جامعه. ختم آبستنی او یعنی همین وضعی که الان در جامعه ایران می‌بینید و حکومت مذهبی قادر به نوزایی نیست. همین چیزی که به آن می‌گوییم اصلاح‌ناپذیری حکومت.
شوهر- شوهر نماینده روحانیت در جامعه است. رضا می‌رکریمی روحانیت را با همین شمایل مقروض به عالم و آدم در «زیر نور ماه» روایت کرده. شوهر (روحانیت) زبان زن باردارد (مذهب) است. همین مذهب است که او را به درآمد تازه می‌رساند و بهانه برای او تولید می‌کند تا از جامعه پول بگیرد، چه در شکل ارائه خدمات به جامعه (نگهداری از سنت یعنی پدربزرگ) و چه در شکل جبران خسارت (دیه).
ترمه- ترمه دختر نادر و سیمین نماینده آینده است. موضوعی که در کشمکش میان جامعه، مدرنیته، سنت و مذهب گرفتار است و قادر به انتخاب میان آن‌ها نیست و فیلم هم با این عدم انتخاب او تمام می‌شود. در سن بلوغ است و این بهترین نشانه آیندهٔ در حال وقوع است.
دختر کوچک- دختر کوچک نماینده زمان حال است. کوچک‌تر از همه و گزارشگر (نقاش) وقایع. کوچکی او نشانه‌ای‌ست از نادیده گرفته شدن زمان حال در جامعه ایرانی. یکی از بهترین نشانه‌های نمایندگی او (زمان حال) وقتی‌ست که دارد شیر سیلندر اکسیژن پدربزرگ (سنت) را کم و زیاد می‌کند. درست شبیه به آهنگ‌های تازه مثل نامجو.
با این پیشنهاد می‌توانید روابط میان جنبه‌های مختلف زندگی ایرانی را ببینید. چند تا مثالش را می‌نویسم:
سیمین (مدرنیته)، زن باردار (مذهب)، ترمه (آینده) و دختر کوچک (حال) از یک جنس‌اند و همه‌شان قدرت زادآوری دارند. منتها همه‌شان نیاز به یک عامل دیگر برای باروری دارند. محصول حاصل از پیوند زادآوران و فاعلان از همه جالب‌تر است. مثلا آینده محصول جامعه و مدرنیته است و این اوضاع را همیشه می‌توانید ببینید. وجود ترمه یعنی جامعه (نادر) و مدرنیته (سیمین) توانسته‌اند آینده را خلق کنند. همیشه هم همین طور است و دنیای فعلی با مظاهر جدیدش محصول توافق هر جامعه‌ای‌ست با نوآوری‌هایش. منتها وقتی به محصول روحانیت (مرد) و مذهب (زن باردار) می‌رسید متوجه می‌شوید یک محصولشان وضع فعلی‌ست (دختر کوچک) که فقط ناظر ماجراهاست و کاره‌ای نیست جز گزارشگر وقایع اما تلاش روحانیت و مذهب برای خلق مجدد در شکل بارداری زن با برخورد شدید جامعه روبرو می‌شود و ناکام می‌ماند.
نکته جالب این است که این برخورد دفعی جامعه (نادر) نسبت به مذهب نیست که از سر تلاش برای حفظ سنت منجر به ختم نوزایی مذهب می‌شود بلکه این سنت (پدربزرگ) است که مذهب (زن باردار) را به دنبال خودش می‌کشد و بارداری او را خاتمه می‌دهد. وقتی زن باردار (مذهب) می‌رود تا پدربزرگ (سنت) را پیدا کند می‌بیند پدربزرگ (سنت) کنار دکه روزنامه‌فروشی‌ست و دکه روزنامه‌فروشی‌‌ همان جایی‌ست که همیشه حرفش با پدربزرگ هست و روزنامه‌هایی که نادر (جامعه) برای او می‌آورد و یا درباره‌شان با او حرف می‌زند محل علاقمندی پدربزرگ (سنت) است. خوب به جای دکه روزنامه‌فروشی بگذارید جشن نوروز و چهارشنبه‌سوری تا متوجه بشوید چقدر دقیق است.
زن باردار (مذهب) به دنبال پدربزرگ (سنت) می‌رود و او را در کنار دکه روزنامه‌فروشی (نوروز و چهارشنبه‌سوری) می‌بینید. می‌رود تا او را برگرداند اما آن آخر فیلم متوجه می‌شویم که ماشین به او زده و منجر به سقط شدن نوزادش شده. یعنی این جامعه نبوده که مذهب را کنار زده بلکه این واقعیات دنیای بیرونی‌ست که مذهب را از نوزایی درآورده.
دو تا موقعیت ویژه میان جامعه (نادر) و مذهب (زن باردار) با سنت (پدربزرگ) هست. هر دو در حمام رخ می‌دهد. نادر پدرش را حمام می‌دهد و از فرط گرفتاری‌های او به گریه می‌افتد. زن باردار هم لباس پدربزرگ را در‌‌ همان حمام عوض می‌کند. نادر برای حمام دادن پدرش او را با دستکش لیف می‌زند و زن باردار هم برای تعویض لباس‌های پدربزرگ از دستکش استفاده می‌کند. فرق دستکش‌ها را که ببینید متوجه می‌شوید دستکش نادر خود او را هم خیس می‌کند ولی دستکش زن باردار مانع خیس شدنش می‌شود.
عصبیت شوهر زن باردار (مرد: روحانیت) و پرخاش‌های او که ما هم آدمیم و قرض بالا آوردن‌ها و از کار بیکار شدنش همه نشانه‌های عاملان حکومت مذهبی‌ست. 
نادر و سیمین و ترمه از خانه زن باردار می‌آیند بیرون و نگاه‌شان می‌افتد به ماشینشان. شوهر زن (روحانیت) از سر عصبانیت حل نشدن ماجرا و وصول نشدن پول و بی‌جواب ماندن طلبکار‌ها با عصبانیت از خانه رفته است بیرون. بعد که ماشین در حال حرکت است شیشه جلوی آن را می‌بینیم که خرد شده.
فرهادی می‌گوید دعوای جامعه ایرانی بر سر حفظ سنت‌های جامعه در مقابل مدرنیته است و این مذهب است که برای نجات درماندگی روحانیت خودش را می‌اندازد توی کاری که دست آخر او را هم نازا می‌کند. وقتی ترمه (آینده) دارد با درماندگی درباره انتخابش برای ماندن با جامعه و سنت (نادر و پدربزرگ) یا مدرنیته (سیمین) تصمیم می‌گیرد تنها خبری که از مذهب (زن باردار) و روحانیت (مرد) داریم این است که یکی نازا شده و دیگری در زندان طلبکار‌ها...

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 20:50 توسط ایمان| |

پنج شنبه آخر سال، به سراغ مرده گان می رویم تا آرامش آنها را در سال پر از دردمان به رشک بنشینیم. 

دلم قبرستان می خواهد ، با یک دوست تماس می گیرم تا به بهانه ی یادآوری پدرش او را وادار به مشایعت تفریح پنج شنبه ی آخر سالی کنم. 

دلم خاوران می خواهد، می خواهم بوی زندگی را استشمام کنم. همچون هفته ی پیش که هرچه مسیرم رو به شرق  پایتخت تغییر می کرد بغضم بیقرارتر و مرگ مضحکتر می شد.

شانه ات را می خواهم یگانه ام ، حالا باورت شد که بی کلک ترین تویی؟ دلم شانه ات را برای طولانی ترین گریستنم می خواهد. 

"فرهان" داماد "عروس آتش"  سخنت از راست ترین شنیده هایم بود ، آنجا که گفتی" مرد عشیره بودن سخته خیلی سخته" . کاش می گفتی مرد بودن سخت است ، سخت ترین است، اما باید بود باید با کفش شماره ی 44 تمام آنچه دلخواهت است لگدمال کنی و رد شوی. تا دلی نگیرد و زانوی آهوی بی جفت نلرزد. 

مگر تو رفیق بی کلک ، که 40 سال مردانه ماندی به دندان کشیدیمان و از خویشتنت گذشتی ، همین تو نیستی که بی آنکه گفته باشمت آنچنان شیدایت هستم که عزیمت جاودانه ام دمی با عزیمتت فاصله نخواهد داشت؟ گیرم که رنج چندین ساله ات این روزها زمینگیرت کرده باشد، هرچند که زمین گیر انداختنت را شرمی شاق یدک می کشد.

تا بهار چند روز بیشتر نمانده است. بهار که بیاید مرد عشیره خواهم شد.  مردی که هر روز با دو پاکت به خانه باز آید ، بانوی عشیره را به آغوش می کشد، لبخند می زند ، ساعت ها برای نخشکیدن لبخند بانوی عشیره به سازش خواهد رقصید و به جای نماز گزاردن بر تمام آنچه دلخواه خویشش بوده است دشنامی تلخ نثار خواهد کرد. 

"فرهان" اینچنین دیگر مرد عشیره بودن سخت نخواهد بود ، فقط باید کمی کامت  به مزه ی گس و تلخش خو  کند....


 از کسی نمي پرسند چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید

 از عادات انسانیش نمی پرسند

 از خویشتنش نمی پرسند

 زمانی به ناگاه

 باید با آن رودرروی در آید

  تاب آورد

  بپذیرد

  وداع را

  درد مرگ را

  فرو ریختن را...

    تا دیگر بار

   بتواند که برخیزد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 17:23 توسط ایمان| |

چقد دلم فیلمی شده. اونم فیلم فارسی ، پر از لوطی ، پر از مرجان، پر از اقدس. آخه وقتی مردا ابروهاشون زیر نداره ، زنها هم دلاشون گیر نداره، خیالتو باید پر بدی تو فیلمای کلاه مخملی ، زن چادررنگی، آبجی قیصرو یادته ، به قول فرمون با سم خودشو کشت چون بی عصمتش کردن بچه های آب منگول، قیصرشون که اومد شروع کرد یکی یکی آب منگولیها رو تیکه تیکه کردن. آی قیصر کجایی که داشتو کشتن؟ کجایی مرد؟ قیصر یادته به خان دایی که آجرو از تو دیوار می کشید چی گفتی ؟ من که خوب یادمه ، گفتی چار روز که آفتاب در آد و غروب بیفته لب بوم همه یادشون میره ما هم بودیم. یادته به اقدس گفتی تو پاکی نجیبی خوشگلی اما نمیشه، یادته اقدس گفت بعد قیصر زن هیشکی نمیشه. 

راستی اقدس راست میگفت . زنده ست؟ تنشو نداده به هرم هیچ  مردی بیرون از فیلم سیاه سفیدتون؟ آخ که اگه اقدس باشه و تنها باشه دنیا هنوز چیزای قشنگ داره. داره قیصر؟ ازون فرمونا ازون قیصرا از اون فاطیا که بی عصمتیو تاب نیاورد و با سم خوشو  خلاص کرد، ازون اقدسا که حتا بی تو تا تهش موندن و هیچیو بهونه نکردن؟ داره هنوز؟

تو کجایی داش آکل ؟ داشی یه سوالو جواب می دی؟ از عشق مرجان مردن سخت تره ، یا با خنجر از پشت مرجان؟ داشی هنوز از دست پلیدیای دنیا مستی؟ هنوز همون داش آکل دائم الخمری، خب من که اهل دوا نیستم خودمو با چی گم کنم؟  

سیدرسول تو کجایی مرد، یادته اصغر صاحبخونه اومده بود داشت جل و پلاس همسایه هاتو میریخت تو کوچه قدرت گفت کسی نیست جلوی این نامرد بایسته تو پاشدی رفتی یه کله گذاشتی تو پیشونی اصغر شله و همه ریختن روش؟ سیدرسول جل و پلاس منم تو کوچه ست. از خونه بیرون افتادم. من کیو بزنم؟ من کدوم صابخونه رو بندازم زیر مشت و لگد . آخه شماها کرایه خونه نداده بودید، من چی کار کردم ؟ سید گیجم درد دارم ، یادته به اصغر قاچاقچی گفتی اصغر من خیلی پای تو موندم، اصغر بازم زد بازم شکوندت سید. راستی چرا اسم تمام نامردا اصغر بود؟!

اومدیم و رسیدیم تا این ور خط ، هنوزم مرد بود تو فیلما یادته اون اسیر عراقیه با اون لهجه عربیش گفت بکش ولی تحقیٍر نکن. 

سید رسول با اون همه مردونگیات اگه تو یه فیلم همه اینا رو بودی ، تابشو داشتی ؟ اگه مرجان خنجرت میزد ، اقدس هنوز بهش نگفته بودی توچه هچلی افتادی، شوهر میکرد، فرمونتون می چسبید به سلاخی شو وتنهات می ذاشت میون آب منگولیا ، چیکار میکردی؟ قدرتو ازخونت بیرون می نداختی ، به اون سربازه می گفتی تحقیر کن فقط بذار زنده بمونم؟!

همه ش فیلمه نه؟ دنیای ما همینه همین امروز خودمون، نمی دونم چی شد فقط شد. خودتو خیلی پایین کشیدی که جا نمونه ، کسی آزارش می داد پاش می افتاد بی ادای تمدن و گفتگو رخصت می داد سرشو واسش می آوردی. سرما رو مجال نمی دادی تن  نازکشو آزار بده،  خنده شو که میدی صلت کدوم قصیده یادت می اومد، می رفت شهرو می کند و می برد با خودش و اینطور بود که بهم می ریختی تو خودت جار می زدی ، زمین و زمانو به سخره می گرفتی، فقط کافی بود می گفت دیره ولی تا آرومی دل لرزیده ت هستم، 

نشد سیدرسول ، تقوای آب و خاکتو باور نداشت، شکوند به دل نگرفتی، زخم زد تیغشو گذاشتی واسه خاطره بازیات، بال می زد دور خودش ، پایین کشیدی تو یه آسمون تنگ که هیچ جغد شومی بالشو نلرزونه، 

سیدرسول قصه چیه؟کی داستانمون کرده؟ چرا به اینجا رسیدیم؟ سیدرسول جرمم چی بود؟ مگه نگفتن مرد و غرورش؟ مگه من با لبای برآماسیدم صدای بامدادو  فریاد زدم : "خدایا خدایادختران نباید خاموش بمانند ، هنگامی که مردان نومید و خسته پیر می شوند"؟ 

سیدرسول خیلی دلم می خواد تا سال بد و باد تموم نشده یه جوری درست تموم شم ، گیرم که تنها رفیق بی کلکم هم بعدش دووم نیاره همون طور که اون تصادف بی فرجام لعنتی یه شبه اندازه چند سال پیرش کرد. چقد دو راهی داره این خرابات سیدرسول، چقد مرد تو فیلما و چقد نامرد چمبر انداختن رو رنجبار گونه ای که اسمشو زندگی گذاشتن....... 

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 16:45 توسط ایمان| |

س ر: نه این تو نیستی ، تو نیستی. تازگیا خودتو تو آینه دیدی؟

ق: آره اتفاقاً آخرین بارش همین سر شب بود.

س ر: خب چی دیدی؟

ق :هیچی فقط حس دلسوزی آمیخته با تحسین.

س ر: دلسوزیت را می فهمم، تحسین؟؟ 

ق: تا حالا چوب دو سر طلا ، یا دو سر هر چیز دیگه شدی؟ 

س ر: خب حالا که چی ؟ تو خبتی کردی به هیشکی ام ربطی نداره ، تو خلاف جریان رفتی ، خلاف عرف ، خلافم خلافه من تو کتم نمی ره که قمپز در کنی پاکی ، درستی ، مردی ،

ق: درستم سید ، درستم ، بدجور درستم، تو اصن می دونی با این خودزنی چندین نفر رو که نه ، یه نفرو نجات دادن و  به تکاپو انداختن یعنی چی ؟ این درستی نیست؟

س ر: د نیست نوکرتم ،  نیست ، وقتی واسه نجات یکی ، یکی دیگه رو که خودت باشی ، برسونی لبه ی نابودی ،یک با یک می پره می شه صفر و این یعنی زرشک!

ق: کی میدونه مبصر من ؟ بیا اسمشو بذاریم تقدیر، که ندونسته هامون کمتر روحمونو بخوره. انگار مقدره تو این خرابه سرزمین  یه عده هی بیان تو ظلمات جلوی تندر بمونن و خونه رو روشن کنن و به هلاکت برسن.

س ر: خرابه سرزمینو خوب اومدی  ، خوب . تو مثکه حالیت نیست باا ! اینجا ایرانه ، به قول اون یارو کسی که گفته اینجا جهان سومه احتمالاً تا 3 بیشتر بلد نبوده بشماره! نوکرتم تو یه صد سالی زود افتادی تو این خرابه!

ق: سید رسول! در وا کردی ، آواره ام ، حیرونم ، 32 سال پیش که طاقا رو سرت رومبوندم فیلم بود، تو یه امشبیو تلافی نکن که من هرچی دیوار خودم بالا بردم هواره رو سرم 

س ر: چند سال پیشم که اومدی آوارش کردن رو سر دوتامون، موندم باهات نه که منتی باشه ، که خیلی دلم می خواست یه جور درست و درمون کلکلم کنده شه، از تو جوب زیر پل مردن که بهتر بود! حالا هم که بعد ازین همه سال غیرتت قبول کرد و اینجا اومدی دوباره، تو بگو چه کار کنم ؟ بری میام بات ، بمونی می مونم. فقط نگو تو درست و من اشتباه ، من تو کتم نمیره این چیزا، خلاف خلافـــــه. حالا تو اونجور خرابی و من اینجور ، هر دوشم یعنی زرشک! من اگه عملی شدم عملیم کردن، کی خواست چیزی حالیم کنه که من جفتک انداختم؟!  حالا تو بگو باوفا تو که با همه کس گلیمتو از آب کشیدی ، تو که خوندی  و بلد شدی ، تو که می گی از کنار خیلی چیزا رد شدی و خیلی زخمها خوردی و خودتو نباختی، تو که خودساخته ای ، تو که باعرضه ای.... تو چرا؟؟

ق: ببین مبصر من! اینکه من اینجام ، اینکه زخم خوردم، اینکه درد دارم نه از سر بی عرضه گی بوده و نه تاوون یه هوس، این نظام روزگاره ، یعنی این خود روزگاره. از بد روزگارم اینبار قرعه به نام من زده که بشم چوب دو سر طلا ، که بشم آدم بده ی قصه ، سید همین چن شبو طاقت بیار ، نمی دونم چطوری می شه ولی بالاخره یه طورای میشه و میرم تا 32 سال دیگه ، اصن کسی چه میدونه شاید بره تا 64 سال دیگه ، ولی دلم قرصه سید رسول هر چقدم  دیر بیام اینجا تو رو هست که یه دوا خوری تمیز دوتایی تو شب آخری راه بندازیم.

سید میدونی از وقتی آخرین دوا خوری رو با هم بودیم دیگه طرفش نرفتم، یه ده سالی میشه مبصر من، تلخیش منو یاد تموم شیرینیای با تو بودن می ندازه ، یاد تموم تلخیای بی تو بودن مبصر من.... سید رسول درد دارم ، زخم دارم ولی هر وقت گریه م می گیره هنوز احساس می کنم که جون دارم

س ر: تو همیشه جون داری  ، تو هنوزم جون داری باوفا، دوباره معنا می دی قدرت گوزنها رو ، دوباره معنای درست می گیری تو این زمونه ی غلط ، درد داره باوفا ، ولی از پسش برمیای ... می دونم که برمیای

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 1:42 توسط ایمان| |


آخرين مطالب
» مردی که خلاصه ی خود بود؟ نبود!!
» اردیبهشت
» برادر خاطرت هست؟!
» آواز قو
» در هیچ دو سطری ارتباطی یافت می نشود!
» آنها که می روند، آنها که می مانند
» جدایی نادر از سیمین با نگاهی نو
» مرد عشیره
» فیلم فارسی و دیگر هیچ
» گوزن ها

Design By : RoozGozar.com