تبليغاتX
بامدادان

یه پست تکراری اما وصف الحال

تو را چه سود
فخر به فلک بر فروختن
هنگامی که هر غبار راه لعنت شده
نفرينت ميکند
تو را چه سود
از باغ و درخت
که با ياس‌ها به داس سخن گفته‌ای
آنجا که قدم بر نهاده باشی
گياه

از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک وآب را

هرگز
باور نداشتی

فغان! که سرگذشت ما
سرود بی‌اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه‌ی روسپيان باز می‌گشتند
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
که مادران سياه‌پوش
ـ داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد ـ
هنوز از سجاده ها
سر بر نياورده اند.
!! نوشته شده توسط ایمان | 0:22 | دوشنبه یکم تیر 1388 •

هستم

نفسمان از جای خیلی گرمی در نمی آید اما هستیم هنوز . بودن هم که فی نفسه فرصت خوبی ست و غنیمت . خاصه در بهار . اما انگار این هوای خمار کننده ی بهار که چرت عصر گاهی را عجیب می چسباند،  حس به روز کردن همه چیز را می پراند عجیب تر!

به هر حال در فصل مهیج زنده شدن و جفت گیری همه چیز، اعم از نبات و جماد و جک و جانور و سگ و گربه زنده گانی دوست داشتنی تر می شود . گیرم با تمام مصائب و کوتاهی بی انصافانه اش!!

!! نوشته شده توسط ایمان | 23:8 | پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 •

بودن یا نبود شدن "خاصه در بهار"!!

وقتی ندونی دنبال چی هستی اون چیزایی که نیستن بهت مسیر می دن. اونوقته که اگه سرت بندازی جلو و مث یه گاو نر زخم خورده تو مسابقه ی گاوبازی  به هر چی که دور و برت می بینی حمله می کنی. یک آن که به خودت میای می بینی سر از کجاها که در نیاوردی! چون خیلی چیزا باید باشن که نیستن و خیلی چیزای دیگه هم که  هستن نیست می شن .

اینجور وقتهاست که به بی ارزشی خودت و همه اونایی که همه چیزت شدن پی خواهی برد.

حالا باید چه کار کرد ؟ چند راه پیش رو داری؟ خیام وار یه جام باده بگیری و بری با حوریان زمینی حالشو ببری؟ تارک دنیا بشی و به کوه و دشت پناه ببری؟ قدرتمند بشی و و زمین و زمان رو به سخره بگیری ؟ و یا یه غلطای مشابه دیگه واسه وقت گذرونی!!!!!

هنگام سپیده دم خروس سحری   دانی که چرا همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در آینه صبح          کز عمر دمی گذشت و تو بی خبری

 
!! نوشته شده توسط ایمان | 1:12 | جمعه چهاردهم فروردین 1388 •

پازلی حل نشده

در تدارک سفرم. می خوام به جنوب برم می خواهم به شمال فکر کنم . شوق سفر ندارم ، به خسته گی بین راه و خیلی چیزای دیگه که فکر می کنم حالم گرفته می شه اما باید رفت . می خوام از خودم فرار کنم ، شاید این تنها راه کم نیاوردن باشه . چند سال پیش هم از غربتی به غربت دیگه پناه بردم و خیلی چیزا رو از دست دادم . همون روزایی که خودمو مثل گوشت قربونی تیکه تیکه کردم.مث تیکه های پازلی شدم که هیچ وقت نتونستم و نمی تونم حلش کنم . اصلن این پازل لعنتی چند قطعه ش کمه و من الاغ گاهی می خام اون تیکه ها رو از یه جاهای بی ربطی جفت و جور کنم که همینا باعث می شن بیشتر نظم اون به هم بریزه و چند روزی این آرامشی که واسه به دست آوردنش خیلی تاوان دادم رو به هم می ریزن.

مگه یه آدم چند بار می تونه زمین بخوره و بلند بشه . مگه چند بار می شه دل بست اونم به چیزی که دل نداره!

تازه اونم وقتی با تمام وجود یکی رو که ماوارایی بود و با کمک ذهن معیوب دیوانه ت ازش یه پری ساخته بودی. قدر خودتو بدون قدر همون پری ماورایی رو ، حالا گیرم خیلی چیزاش هم ساخته ی ذهن مالیخولیایت بوده ، اما پاک که بود ، نبود؟ شریف هم بود، با این آدمکهای هر جایی ف ا حشه صفت هم زمین تا آسمون توفیر داشت، نداشت؟ روز عشاق!!!!! امسالو دیدی دیگه، عاشقای جگر سوخته هر چی می خاســتن بخرن واســه معشوق گرامـی، ازش یه جیـن می خریدن ، یکی واسه کامی ،یکی واسه ساسی ، یکی واسه جیمی و....

نمی دونم شاید اینم حاصل تکامل باشه! شاید اینجور داریم به سمت دنیای متمدن پیش میریم و دیگه بازیهایی مثل به پای یکی نشستن و تک پری دورش سر اومده و پدیده ای به اسم خیانت داره به صورت یه فرهنگ وزین خودشو جا می کنه .

به هر حال بدجور کلافه ام تو این چند روز تعطیلات نوروز با شکوه! نه حوصله ی موندن دارم و نه دل رفتن . یعنی هر چی دارم فکر می کنم کجا برم و اصلن برم که چی بشه به نتیجه ای نمی رسم . نمی دونم واسه چی و به چه قیمتی اما گویا باید رفت...

!! نوشته شده توسط ایمان | 1:1 | پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 •

چرا ناشادیم؟!

مردم ایران شاد نیستند اینم یک نظریه کلی ست و به خاطر کلی بودنش مردوده ، اما آمار  و نظر سنجی ها و نگاهی دقیق به رفتار مردم هم اینو ثابت می کنه. می شه اینو از توی جشن هامون و مناسبت هامون به وضوح دید. حتا تو اوج شادی – مثل همین نوروز – شادی هامون آغشته با ذهنی خط خطی و آشفته و بی نظمی های روانی است .

نمی دونم توی کل تاریخ قطور این سرزمین همین بوده یا این سی ساله به این روزمان انداخته؟! و به دلیل بسی رنجی ست که بردیم در این سال سی، که اینچنین شده ایم؟!

میگن زمان شاپور اول همزمان ایران رو هم شکست از روم و هم خشکسالی تبدیل به یک سرزمین ماتم زده کرده بود، شاپور اول هم برای تغییر روحیه مردم و شاد کردن اونا دستور می ده تا 20 هزار مطرب از هندوستان بیارن و اونا رو توی کل کشور پخش می کنه و دستور می  ده صبح تا شب برای مردم نوازندگی کنن تا روحیه ی مردم التیام پیدا کنه. اگه به چهره و فتوژن این مطربهای سنتی مجالس هم دقت کرده باشید خیلی به هندیها شبـیه اند و باقی مونده ی همون بیست هزار نفرن و از قضا همین حاجی فیروز سیه چرده هم از نواده های همون عزیزانه.

اما جالبه توی این سالها عزا رو از جشن ، به خصوص تو مراسم مذهبی، نمی شه تشخیص داد. مثلن همین امروز از جلوی مسجدی رد می شدیم که صدای گوش خراش بلبل آقا، فضا رو به شدت غیر قابل تحمل کرده بود ، ما هر چی گوش سپردیم که ببینیم این نوای دل انگیز، جشن و سروره یا نوحه خونی به نتیجه ای نرسیدیم تا اینکه دوست عزیزی که همراهم بود با یک موشکافی حکیمانه روشنم کرد ، به این صورت که توی این جور نوا ها باید فعلو بچسبی هروقت که می گفت فلانی اومد یعنی تولده و هرجا می گفت فلانی رفت یعنی سوگواریه باقیش هم زیاد مهم نیست جدی نگیرین!!!

به هرحال چیز دیگه ای ذهنمو قلقلک نمی ده جز اینکه فریاد بکشم: شاپــــور کجایی که داشتو کشتن .......

!! نوشته شده توسط ایمان | 21:50 | یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 •

پاسخ دوست عزیزم لالایی خون

دوست عزیز (لالایی خون )ممنون که دعوت کردی .اما به نظر من این یک کار احساسیه که بعد از یه مدت منفعل می شه . ما چی می خایم راجع به اریک بنویسیم؟ چه قدر می تونیم بنویسیم ؟ اریک نوشته هاش واسه ما جذاب بود که متاسفانه دیگه نیست . ما باید اگه اریکو دوست داریم سعی کنیم یادشو تو دلامون نگه داریم و توی وبلاگامون اونجور که اون واقعیات و زشتی ها و زیبایها رو عریان می کرد ما هم عریان کنیم .

اریک نه یک ادیب بود نه یه انسان خاص . اما یه روشنفکر با ایده روشنگری بود .پس بیاید تا سعی کنیم نه اریکو تقلید کنیم نه با مرگ اون موج سواری کنیم بلکه مثل اون فعال باشیم و شعاع دیدمونو از یک قدم جلوی پامون کمی گسترش بدیم...

 

بعدن نوشت: آخرین شماره ی پیله های شیشه ای دیشب منتشر شد . متنوع تر از قبل شده اما حیف اینم تموم شد

!! نوشته شده توسط ایمان | 2:28 | جمعه شانزدهم اسفند 1387 •

اریک ..... اریک عزیز

خبر وحشتناک غیر منتظره و غیر قابل باور بود. آتوسا پرسید تازگی وبلاگ اریکو دیدی ؟ گفتم نه اینجا چند روزی می شه فیلتر شده. گفت یکی یه کامنت گذاشته که اریک عصر دوشنبه تصادف کرده و ... حالا واسه تحویل جنازه ش دارن دنبال بستگانش می گردن.

 فکر کن اریکی که هنوز آخرین پستشو نخوندی حالا توی یه سردخونه ست .

گفتم دروغه محاله شوخیه، هنوزم می گم .

مرگ مـــرگ_ لعنتی مرگ نابه هنگام تف بر تو .نفرین برتو .شت شـــــــــت .اریک هم وقتی از زمین و زمانه به تنگ می آمد اینو می گفت.

اریک یادته ازت پرسیدم کی هستی ؟ گفتی یکی ام که چند صباحی میام و بعد می رم جایی دیگه .الانم رفتی یه جای دیگه و یه کافه ی دیگه . بگو که همینطوره بگو دروغه. بگو اصلن این یه بازی وبلاگیه . اونیم که پشت خطه و

 می گه باید قوم و خویشات پیدا بشن تا جنازه تو تحویل بدن خودت اجیر کردی تا ببینی چند تا رفیق داری که نگرانت بشن . اریک بگو که همین جوره که من میگم، بگو اریک دیگه خسته شدم از از دست دادن، دیگه حوصله ندارم از نو شروع کنم. دلم به همین چند تا دوستی خوشه که نمی دونم کی هستن و کجان ، اما می دونم هستن می دونم انگار همه یه درد مشترک داریم ، دردی که توی بی دردی هم آزارمون می ده و فریادش می زنیم.

 اریک اریک عزیز توی این چند روزه که خبرو شنیدم همه چیز بوی منزجر کننده ی  مرگ رو به خودش گرفته هوا هم همش انگار غروبیه که عصرشو عین سگ گریه کردی و ضجه زدی .

آخرین باری که واسه مرگ یه نفر گریه کردمو یادم نمیاد ،حتی دو سال پیش هم که مادربزرگمو خاک می کردیم اشکم نیومد اما این چند روزه ...........

لعنتی مرگ لعنتی چرا دست از سر ما بر نمی داری لعنـــنتی لعنتی مرگ بی شرم خسته مون کردی

 

 

!! نوشته شده توسط ایمان | 21:19 | چهارشنبه هفتم اسفند 1387 •

اندر حکایت تخلفات رانندگی

دیروز واسه کار رفته بودم بیرون شهر . برگشتنی سر یه سه راه یکی از این راهزنا(سمندای سفید گشت نامحسوس) مونده بود و همه رو نگه می داشت ، نمی دونم چه حسیه وقتی پلیس جماعتو می بینم دوست دارم منو هم نگه دارن تا با مدارک کامل و بدون نقصم حالشونو بگیرم و اونا ازم معذرت بخان که منو بیخودی معطل کردن. خلاصه افسره از دور اشاره کرد بزن کنار تو دلم گفتم آرزوم برآورده شد. اینجور موقع ها من اصلن از ماشین پیاده نمی شم و منتظر می مونم تا خود یارو بیاد جلو و مدارک بخاد(مثلن مث فرنگ) . افسره اومد جلو و گفت مدارک . منم با تانی دست بردم تو داشبورد و بیمه و کارت و گواهینامه رو در آوردم .یارو که مثل اینکه تیرش به سنگ خورده بود گفت زنجیر چرخ هم داری؟ من که انگار برق سه فاز گرفته بودم گفتم: تو این هوای صاف؟! الان؟! یه نگاه به جاده و بالا سرت بنداز . القصه یارو که ازون نفهم های مادر… بود مدارکو برد پیش رییس دزدا و گفت پیاده شو. منم که تا مغز ک… م سوخته بود رفتم و دیدم جناب سرهنگ داره شیتیل شب عید بچه ها رو از جیب بیچاره مردم بیرون میاره. تا نوبت به من رسید جناب به اصطلاح سرهنگ شکم گنده نیم نگاهی به من انداخت و نمی دونم قیافه ی مظلوم من اونو یاد کدوم مظلوم دشت نینوا انداخت که برگ جریمه رو که نوشت مچاله کرد و زیر لبی گفت همه رو دارم ده تومنی می نویسم تو رو هفت تومنی نوشتم اینجا نمون سریع برو . من که هنوز از حکایت جاده ی خشک و آسمون صاف و نداشتن زنجیر تو شوک بودم ، نمی دونستم واسه این سه هزار تومنی که صدقه سر جناب سرهنگ کاسب شده بودم خوشحال باشم یا ناراحت!!!َ

!! نوشته شده توسط ایمان | 21:18 | دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 •

واسه یه رفیق

یعنی می شه این دفعه درست و درمون برگردی . ببوسیش و واسه همیشه بندازیش دور .جهنم از ضرر. گلریزون تولدتم با خودم .

می دونی حس دایی جان ناپلئونی من می گه کار خود ناکسشون . حالا هی فیلم بیان مرزو ببندن و چندتا بیچاره ی ننه مرده رو آویزون کنن که مثلن مبارزه با اشرار. یا چندتا سرباز وظیفه ی بدبختو بفرستن جلوی گلوله که مثلن ثابت کنن آره...

بیا مرد باشو و همونی شو که بودی . بچه های انجمن بعد این همه سال هنوز چندتا شعراتو از برن. اونوقت تو.... اصلن تو رو چه به این غلطای اضافی .لامصب ولش کن و یه بیلاخ اساسی بده به اونایی که می خان ضایگیتو ببینن. می تونی آره تو هم می تونی .این  همه چیزایو رو که دوست داشتی از دست دادی کافیه دیگه. پرستوت که پرید جوونیت داره میره .اما جون خودت باشی ماهم تا آخرش به پات میشینیم. فقط باش و بمون

پی نوشت: امروز رفته بودم یکی ازین خانه بهبودیا به یه رفیق سر بزنم یه مشت بچه ی ۱۸-۱۷ ساله دیدم تو آفتاب داشتن از خماری سگ لرزه میزدن بعد از ماه ها بغضم منفجر شد . به قول بامداد:

تو را چه سود
فخر به فلک بر فروختن
هنگامی که هر غبار راه لعنت شده
نفرينت ميکند
تو را چه سود
از باغ و درخت
که با ياس‌ها به داس سخن گفته‌ای
آنجا که قدم بر نهاده باشی
گياه

از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک وآب را

هرگز
باور نداشتی

فغان! که سرگذشت ما
سرود بی‌اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه‌ی روسپيان باز می‌گشتند
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
که مادران سياه‌پوش
ـ داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد ـ
هنوز از سجاده ها
سر بر نياورده اند.

!! نوشته شده توسط ایمان | 22:3 | سه شنبه هشتم بهمن 1387 •

زرشک!

ما که هنوز سرزمین مادریمون رو تام و تمام نگشتیم که بدونیم تو دیگر ممالک چه خبره . اما به قول اون فیلمه انگار تو این سرزمین یه سنت شده که یا هرگز نمی رسیم یا وقتی می رسیم که دیگه خیلی دیر شده .

یا اصلن اگه جایی هم واسه رسیدن باشه یه چیزی درست یه زمانی یه جوری واست شاخ می شه که وقتی به خودت میایی می بینی زرشــک! هر چی نشئه جات زده بودی به بدن همش پرید!

خب اینارو گفتم که چی؟ نمی دونم شاید مث این باشه که یکی بخاد با یه دستمال کنفی زنگارو از روی یه آینه ی رنگ و رفته پاک کنه ، اما حیف نمی شه یعنی هر چی بیشتر زور بزنی ازون ور بیشتر جیوه هاش می ریزه.واینورم چرک تر و مات تر.

یه رفیق می گه خوبیش اینه که تا چند سال دیگه همه مون ، فکرشو بکن همه مون ، من، تو، معشوقی که هیچ وقت هیچی رو که بخاد جلوی آرزوهاشو بگیره تاب نمی آورد همه گی با یه تاخیر چند ساله ریق رحمتو سر کشیدیمو و رفتیم پی کارمون .

حالا هی بگو تف به این همه بی عدالتی! چه عدالتی از این بالاتر؟! تازه شاید دل کندن از دنیا واسه اون که دو دستی بهش چنگ انداخته سخت تر باشه . اون وقته که شاید بفهمه اینم یه نمونه دیگه ست از زرشک...

 

ساعتی بعد نوشت:

۱-" ۱۰ بار بگو یا امام حسین و این را برای ۱۰ نفر بفرست تا ۱۰ روز دیگر خبر خوبی بهت می رسد کوتاهی نکن این فرق می کند" . حاضرم قسم بخورم این اس ام اس ها که این روزها زیاد به دستتون می رسد کلک مرغابی مخابرات است که نه شوهری در پی دارد و نه پولی و نه شفایی پس با خیال راحت حذفش کنید و به فکر سر ماه و قبض موبایل تان باشید و به زندگی تان ادامه دهید!!!

۲-هیچ چیز نمی چسبد نه خیابان گردی در یک بعد از ظهر سگی ،نه گشت و گذار در تارنمای  زمانه و نه بی بی سی و ... که عنوان مهم ترین خبرهایشان هنوز  کشتار و جنون در غزه است . نه حتی سایت هایی که عکس زنی نیمه عریان در گوشه ای از آن خودنمایی می کند، نه کانال 1تا 7 وطنی  که همچنان سومین روز هزار و چهارصدمین سال نبردی در بلاد اجنبی را به سوگ نشسته اند و نه برنامه ی زن روز صدای امریکا که زنی ترشیده با اداهای فمنیستی در حال دفاع از آزادی روابط جنسی_ بعد از ازدواج با غیر، است.

شاید تنها آمدن تو از مهد تمدن این دیار موریانه زده باشد که هوایم را کمی تغییر دهد ، با این شرط که جای ما هم غروب دی ماه پارسه را گریسته باشی.

 

!! نوشته شده توسط ایمان | 16:55 | جمعه بیستم دی 1387 •