تبليغاتX
بامدادان
بار ایمان و وظیفه شانه می شکند مردانه باش

یاران ناشناخته ام


چون اختران سوخته


چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد


که گفتی


دیگر،

زمین،

 همیشه،

 شبی بی ستاره ماند

نوشته شده توسط ایمان در ساعت 11:2 | لینک  | 

من آدم خاصی نیستم. قدم 184 ، صورتم معمولی، مال و منال چندانی ندارم، یه مدرک به درد نخور گرفتم(البته دانشگاه دولتی) و بعداز یکی دو سال سگدو زدن دنبال کار و اینور اونور کردن  گوش شیطون کر صدقه سرش دارم ارتزاق می کنم ، البته ارتزاقی با طعم زرشک! اما هر از گاهی یه چیزایی واسم پیش می آد که فک کنم نه تنها حق من، که سعی می کنم یه چیزایی رو در حق خلق الناس رعایت کنم که حق هیچ تنابنده و جنبند ه ای حتی دیو و پری و ابلیس_ کاکل زری و کلن هرکی یه خورده احساس داره و دردش می گیره هم نباشه.

یه پست دیگه ی اینچنینی داشتم یعنی همین چند وقت پیش بود که یکی زد تو پرمو و رید تو احوالم .

امروزم یکی از ارباب رجوع های کون نشسته شاشیده تو حالم .این جور وقتا فقط سکوت می کنم حوصله ی  وراجی کردن و ورور شنیدنو ندارم .فقط و فقط دلم می خواد بشینم یه گوشه و فک کنم ببینم چرا همیشه یه چیزی هست که بشاشه تو اعصابم؟ شاید چون زندگی پر از بالا و پایینه ، یا ک... شعرایی مثل بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ؟ من اگه نخوام پخته بشم باید کیو ببینم؟

جا نزنم؟ ادامه بدم ؟ که چی بشه ؟ که از پس این چاه فاضلاب(زنده گـــی ) بربیام؟ کی اومده که من دومیش باشم . خوش به حال هدایت ، حالا می فهمم وقتی منیشو می ریخته تو شیشه و درشو می بسته تا نسل بشرو منقرض کنه چه حال خوبی داشته، آخرش هم قبل از اینکه مرگ با ناز و ادا بیاد سراغش یه بیلاخ به عزراعئیل داد و خودشو راحت کرد و به دربون جهنم گفت حالا بیا تخممو بگیر. کاش منم جراتشو داشتم. اما هر وقت به مرگ فک می کنم دلم برای بوی تعفن فاضلاب زندگی تنگ می شه .کلن با هرچیزی که بوی گند می ده حال می کنم واسه همین شبا که میام خونه جورابامو که در میارم حسابی بو می کنم بعد به بقیه کارام می رسم .امتحان کن خیلی حال می ده . عطرش تو رو به خلسه می بره.

می دونی این حرفا را باید فقط و فقط تو خودت یا نهایتن تو وبلاگت بریزی چون اگه با یکی که دلش واست می سوزه درد و دل کنی و بگی امروز از یه آدم_!!! کون نشسته سیر دل فحش خار مادر خوردی و تهدید به مرگ شدی ، الانم که داری فک می کنی دقیقن علتشو نفمیدی یا اگرم سعی کردی بفهمی ، تازه نفهمیدی ایا این همه درافشونی ارزششو داشت یا نه، اون عزیز دل سوز بهت می گه اشکال نداره اون از بی شعوری خودش بوده ، یا هرچی گفته آینه ،یا غصه نخور درست می شه علاوه بر اینکه دلت می خواد خودتو جر بدی آرزو می کنی کاش پدر گرامت هم تو جهشی که تو بیرون می پریدی سر خرو تو همون شیشه ی کذایی هدایت کج می کرد تا از زیستن تو این دنیای رو به کمال گل و بلبلی خودش تنها فیض می برد...
نوشته شده توسط ایمان در ساعت 21:35 | لینک  | 

باخودم مشغول جنگم .یه جنگ سرد، درست مث امریکا و شوروی که جنگشون هیچ وقت یه برنده ی درست و درمون نداره منم در حال بکش بکش (با کسره) هستم. نیت کردم حقمو از دنیا بگیرم نمی دونم به هر قیمتی یا نه .اما اهل به هر قیمتی نیستم یه جاهایی نه اینکه کم بیارم نه، واقعن اهلش نیستم .

از اون دسته آدما نیستم که تو بهشت هم که باشن و دوتا حوری در حال ماساژشون باشن بازم ناراضی هستن اما اینجا اونجا نیست که باید الان باشیم . نه؟!

می دونی دست خودم نیست تقصیر خود دنیاست که منو به خودش راه داد و بعدم منو مچل خودش کرد حالا هم هر بلایی سرش بیارم گردن خودشه. مث چند سال پیش که با بابام دعوام می شد می گفتم تقصیر خودت بود که ت ... ممو انداختی .شاید اون موقع اونم آرزو می کرده کاش منو میریخت توی دستمالی روی فرشی یا توی دست به آبمون!

البته الان دیگه روم نمیشه ازین حرفا بهش بزنم یه جورایی در اوج تضاد فکری یه معاهده ی صلح ضمنی ی نه چندان دوستانه امضا کردیم.

راستی دیروز پنج هزار تومن دادم یه تبر خریدم تا به یکی از آرزوهای گرون دوران بچه گی م رسیده باشم!!...

نوشته شده توسط ایمان در ساعت 23:38 | لینک  | 

خبر قابل پیش بینی شوک نه آمیز و نه ناراحت کننده و نه شاد بود . مرغ از قفس پرید. به همین سادگی.

اما داشمون تو مرسدس  - فیلمشو میگم ما بورژوا نیستیم به خدا- خوب میگه: به چیزی که دل نداره دل نبند.

 اما خوبی خبر  اینه که او تابوی ساخته گی که از یه انسون ـ مث همه. یه پری ـ ذهنی فرا زمینی ساخته بودم شکسته می شه . شاید!

شایدم مث تصادفیا باشم که هنوز داغم سرد که بشم می فهمم چه اتفاقی افتاده و چی رفته تو پاچه م  . اما دیدی آب که اومد چه شناگر ماهری بود.

قمارباز بعد از باخت اگه نگه به ت...مم میترکه . نه اینکه از ترس ترکیدن باشه نه! از اینه که دیگه تو این قید و بندا نیستم یعنی چند وقتی می شه پی بردم همش یعنی پشم! اصلن الان حس شعار رو هم ندارم که بگم عقش و مقش و این صحبتا پس چی؟ که اونم واسم پشمه . فقط و فقط کلاتو بچسب که اگه باد برد خیلی راحت می ره تو پاچه ت .

می دونی فقط چی بهم حال می ده اینکه مث اسب صب تا شب خرحمالی کنم و شب بیام و مث جنازه بیفتم تا صب . چه حالی میده اون کپه گذاشتنه .هرچند با صدای کوفتی زنگ ساعت همه ی نشه گیش زهر مار می شه اما اونم به ت..مت! مهم اینه که به هیچی فک نکنی .و این جایی ی ـ که روزی این موجود ذی شعور دوپا بهش می رسه و می دونه اونجا آخر همه ی خوشیاست .

می دونی دیگه جون تو جسدم نموده .قدیما وقتی گریه م میگرفت هنو امیدوار می شدم که جون دارم (مث سید گوزنها اینا) اما الان خیلی وقته نه گریه م می گیره و نه جون دارم .آخرین بار وقتی گریه کردم که تصادف کردم که اونم شاید از خوف عمو عزرائیل بود نه از سر انسونیت! ....

تخلیه نشدم اما دیگه بسه بقیه اش واسه بعد از دروکنون!!!!!!!

 

نوشته شده توسط ایمان در ساعت 23:1 | لینک  | 

به تو نگاه می کنم

و می دانم تو تنها محتاج یکی نگاهی

که به تو دل دهد

بگشایدت

آسوده خاطرت کند

من پا پس می کشم و در نیمه گشوده

به روی تو بسته می شود

نوشته شده توسط ایمان در ساعت 22:4 | لینک  | 

".. تنها

"            ...   ... تنها اکنون است که انسان والاتر- سرورتر می شود! اکنون ما می خواهیم ابر انسان بزید ابر انسان در دلم جای دارد. اوست نخستین و تنها دلبستگی ام، نه انسان، نه نزدیک ترین کس، نه مسکین ترین کس، نه رنجیده ترین کس، و نه بهترین کس ..."         

                                                                                                                         

 هیچ وقت انسانای ضعیفی که مدام در حال چسناله کردنن و  تقصیر تمام ناکامی ها و نرسیدناشونو می ندازن گردن تقدیر و شانس، واسه م جذابیتی نداشتن .این انسانای خشک و خالی نه تنها خودشون در حال گردش به دور یه مدارصفر درجه هستن که با بیانات گوهر بارشون این فرهنگ گردن نهادن و دربند بودن رو گسترش می دن و نتیجه ی این اپیدمی میشه کشوری به نام ایران. مملکتی که  توی اون گاه یه موج مثل وبلاگ نویسی پدیدار می شه و تو هر پونزده ثانیه یه وبلاگ جدید به و جود میاد و بعد از یه مدتی با فروکش کردن این جو، درخیلی از اونا تخته می شه و خیلی از دوستان عزیز توجیه گر میگن که چی روزی چند ساعت وقت بذاریم و چیز!! بنویسیم مگه بیکارم؟!

 آدمای ساکن در این کشورسرشار از حس نوع دوستی همچنین سالی یکی دو روز توی طول سال جشن نیکوکاری برگزار می کنن و نیز وقتی تو خیابون یا اتوبوس یه فرد بینوا با لبای سیاه و دندونای یکی درمیون کرم خورده ، که گاه با یه تیکه کاغذ دستشه و روش نوشته من گدا نیستم بچه م می خواد کلیه شو عمل کنه کمک کنید دست در جیب مبارکشون می کنن  و یک اسکناس توی مشت اون همنوع بینوا می ذارن و با نگاهشون و یه آه نیمه بلند که هموطن بینوا و سایردور و بریا هم بشنون و هم نشنون ! هم احساس کهنه و تاریخی ی همنوع دوستی شونو به منصه ی ظهورمیذارن و هم به وجدان و حس درونی تمایزشون یه حال اساسی می د ن

 اما  آیا این قبیل احساسات که بعضاً مورد سوء استفاده قرار می گیره می تونه به ایجاد انسانی طراز خدا و انسانی که آسمان بر او نماز می برد کمک کنه یا اینکه سد محکمی در برابر اوناست و ابزاری برای موج سواری سران پوپولیست که بقا و دوامشون در گروی تربیت و حضور انسان خشک و خالی و توده هایی که به آسونی تن به اسارت و استضعاف میدن؟!      

    هرچند گرایش به  ابرانسان مطلق می تونه استبداد و جنایت و فاجعه ، مثل گرایش مردم آلمان به عظمت طلبی و اقتدار خواهی که نتیجه ش هیتلر شد، به دنبال داشته باشه، اما سویه مثبتش می تونه بخشیدن عزت و اقتدار به انسان و رهایی از خواری و ذلت و خواری و تسلیم نشدن به جبر موقعیت و وضع خفت بار بشه که به دنبال اون می شه روح تازه ای در ناخودآگاه یه ملت واسه رستاخیز دمیده بشه. که این کار می تونه با همین کارای به ظاهر بی ارزش مثل گذاشتن لااقل یکی دو پست توی وبلاگ در هفته باشه، تا هم ثابت کنیم که ما اسیر موج سرکش  جوزدگی نشدیم و خودخواسته اینجاییم و هم در این رنسانس واسه رهایی از شرایط قرون وسطایی  قرن بیست و یکم نقشی داشته باشیم......

".. تنها اکنون

ت

نوشته شده توسط ایمان در ساعت 16:44 | لینک  | 

اریک عزیز! این اصلن بد نیست که ما اینجور بیایم و در مورد عقایدمون بحث کنیم ، شاید بشه گفت توی این جو مسموم_ خودسانسوری و اختناق داریم تمرین دموکراسی می کنیم .اما متاسفانه مانورش هم  بلد نیستیم. اما دوست عزیز تو که دنیا دیده ای چرا ؟ تو که  برخلاف ما که به قول آقایون فرزندان انقلابیم و تا چشم باز کردیم اوضاع همین گهی بوده که هست، زندگی توی ممالک متمدن رو حس کردی چرا؟ نمی دونم بعضی از حرفایی که زدی به دلیل عصبی شدنته یا کلن عقیدت اینه ، که اگه دومیش صحیح باشه از تو دیریافته هم نا امید میشم. تو اگه عکس نهرو رو میزنی تو اتاقت من الان دارم زیر عکس چه گوارا پاسخ تو رو می نویسم . پس تو حق نداری اونو زنباره خطاب کنی . نه به این دلیل که من و امثال من دوستش داریم نه. بلکه به خاطر اینکه زنباره نبود و مردانه مرد حالا گیرم تو و امثال تو کلن با جنبشهای چریکی مخالف باشی ، اما به نظر من مهم این بود که اون بعد از پیروزی نسبی سوسیالیسم توی امریکای جنوبی سیاست و پستای سیاسی و  کاخهای امنی که تا الانم داره به رفیقش کاسترو فاز می ده رو رها کرد و رفت دنبال سایر آرمانهاش حالا الان بعد از 40-50 سال ثابت بشه که درست یا غلط ،هرچند به دلیل تناقض افکار هیچ وقت ثابت نمی شه ، این در درجه بعد اهمیته. مهم تر ازاینا اون بود که روزی که می خواستن اونو تیر بارون کنن نلرزید و به جوخهء مقابلش دهن کجی کرد و دشنام داد.

اریک اینکه بیای لقب یه عده که آثار و زندگی و اخلاقشونو نمی پسندی به تمسخر بگیری و مثلن مخمل باف رو مهمل باف بنویسی هم یه خورده تو ذوق می زنه و آدمو یاد کانالای سیاسی ماهواره ای و رضا فاضلی و صور اسرافیل  می ندازه .البته عذر می خوام شاید اونا آدمای باشرفی باشن که عمر و زندگیشونو واسه رهایی من و توگذاشتن و من بیخبرم! اما این نوع ادبیات به نظر من بیشتر به لمپنیسم شبیه تا نقد و در شان تو نیست .

به هرحال صحبت بسیار و مجال و حوصله اندکه . اما اگه موافق باشی بحث های اینچنینی رو ، البته با رعایت یکسری شئونات با بقیه دوستان تو کافه ی  تو یا به صورت آنلاین تو یه چت روم خصوصی و کافه وار! ادامه بدیم . نه واسه تحمیل عقایدمون به همدیگه که صد البته امری محاله بلکه واسه رسیدن به یک باریکه راهی واسه عبور از همون حصار تنگ چشمی شرارت ها که به رفاقت هرچند کوتاه ولی پرارزشمون قسم ایمان دارم  که تو ازش مبرایی و منم سعی می کنم که باشم......

 

نوشته شده توسط ایمان در ساعت 2:0 | لینک  | 

نه! فضا آن چنان هم مسموم نیست که شما قصد رخنمایی اش را دارید. فقط احساس می شود تنی چند  از دوستان عزیز وبلاگ نویس خود شیفته گی خونشان بدجور بالا رفته و احساس خود برتربینیشان عود کرده. زمین و زمان و تمام آنان که دستی بر آتش دارند ـ حالا گیریم با رابطه و پارتی و سفارش - را آدمهای مادر به خطا و ... مال و وابسته می نامند و خود را تافته ای جدابافته . آب نیست دوست عزیز وگرنه اکثر ما شناگران ماهری هستیم!

نمیخواستم ساحت نداشته وبلاگم را صرف اینجور مسائل کنم اما دوست فعال و پرکار ! خوشبختانه یا متاسفانه اگر یک چیز بین تمام ما انسان ها به طور یکسان تقسیم شده باشد مغز ماست چرا که تمام ما در خلوتمان خود را موجودی ماورایی و متفاوت و بقیه را مشتی ابله. حیوان. یا اگر خیلی محترمانه قضاوت کنیم عوام می دانیم که این چیزی نیست جز اسنوبیسم که به شکلی تمام ما بدان گرفتاریم و از دردی که به جانمان می اندازند ابلهانه خرکیف و مسروریم .

اما شاید تنها استثنائات این جانوران خاکی مثل سقراط  جرات این اعتراف را داشته که می گفت:" اگر مردم آتن بر من خرده نگیرند که سقراط تمام علوم را از آن خود کرده می گفتم هیچ نمی دانم "

همه می توانند هر اعتقادی دارند را بنویسند و بیان کنند بخصوص الان که به لطف تکنولوژی از پشت نقاب صورتمان مستور است! اما کاش لااقل آنچه می نویسیم برگرفته از اعتقاد و ایمانمان باشد و نه به هدف کسب غرفه ای شکیل تر در این بازار مکاره . ایکاش.......

نوشته شده توسط ایمان در ساعت 0:46 | لینک  | 

امسال سر سفره ی هفت سین هرچی زور زدم یه آرزو کنم که تا توی سال نو بهش برسم هیچی به ذهنم نرسید، یعنی اصلن آرزوم نیومد .نه به قناعت که به نظرم یا زاییده ی ذهن اونایی که نمی تونن به چیزایی که می خوان برسن، اعتقاد دارم و نه آرزوهام ته کشیده. آرزوی مرگم ندارم .یعنی باهاش حال نمیکنم فعلا!

 نمی دونم این بی اعتقادی روز افزون به همه چیز اینجور بی آرزوم کرده ، یا اینکه خوردن ماهی کیلویی پنج هزار تومن و مرغ دو هزار و پونصد و پنجاهی فکر همه چی بجز اقتصاد( که از قدیم فرموده اند مال خر است) رو از سرم پرونده . تو این شرایط آدم روش نمیشه به هیچ کس بگه عیدت مبارک . خداییش نمی شه ادا درآورد مثل غربیا که دو سه ماه پیش با چه شکوهی کریسمسو جشن گرفتن ما هم نوروز باستانی رو جشن بگیریم. اینجا اصلن یه جوریه هوا ابری و دم کرده ست . گیرم پاشدیم چندصد کیلو متر اون طرف تر هم رفتیم ، حالا اگه از دست این همه هموطنای اهل گشت و گذار که اکثرشون با ماشینای قسطی به قصد  انتحار میان سمتت، جون سالم به در بردیم ، بعد از چند روز دوباره روز ازنو و روزی از نو . اصلن تو این وطن که خاک دامن گیرش منو کشته!! دلخوش سیری چند؟ کسی داره چند مثقالم به ما بده؟!

بهر حال همینه  که هست و ما بی چرا زندگان باید فرمان پذیر ،رام و بی هیچ اعتراضی درست مثل گوسپند گذران کنیم.

 

هوای حوصله مان  ابری ست یاسی ....

نوشته شده توسط ایمان در ساعت 11:24 | لینک  | 

همیشه  چیزی که اسمش آخرینه واسه م دلهره آور بوده .هرچند آخرینای خوبی هم وجود داره مثل آخرین روز سربازی آخرین امتحان و... ولی از بس آخرینای دوست نداشتی رو تجربه کردم الانم که می خوام آخرین پست ۸۶ رو بنویسم مضطربم.اصلن می خواستم پست بعدی رو موکول کنم به سال آینده ولی گفتم بنویسم هر چه باداباد .

اما سالی که گذشت نه مثل همه ی سالهای سپری شده بود و نه تلخ تر .نه عزیزی که خیلی عزیز باشه منو تنها گذاشت (هرچند که روزی سرانجام یا اونا باید به سوگ من بنشینن یا من از دست چندش آلود مرگ بیهودگی دنیا رو بیشتر لمس کنم) و نه اتفاق خیلی خوشایندی افتاد. هرچند چند وقتیه از ته دل نخندیدم و فکر هم می کنم دیگه واسه م چیزی آنچنان دوست داشتی وجود نداره که به شعفم بیاره .هرچند گاهی روزهایی پیدا می شه که به زور مکملی الکی خوش کننده! و خود رو به بیخیالی زدن میشه روشون حساب باز کرد اما اون روزا هم مثل دمی می مونن و به قول یه دوست شاعره "روزهایی که دوست شان می داریم به عطر فرار می مانند و لحظه های ناگزیر به قرنی" .

به هر حال یک سال دیگه هم گذشت .که اگه بخوام به چرخش سال و تغییر فصل ها هم با دیدی نهیلیستی بنگرم باید بگم که چی ؟ حالا گیرم زمین و خورشید اسگل شدن و دارن همین جور دور خودشون می چرخن. چه سودی جز اتفاق نا خواسته ی حیاتم داشته که من از رسیدن اونا به یه نقطه ی قراردادی که اسمشو آغاز سال نو گذاشتن خوشحال بشم؟! اما از این بحث های ثقیل فلسفی!! که بگذریم از خوشایند ترین اتفاقات این سال می شه به پیدا کردن دوستای خوبم اشاره کنم:اریک و نوشته های تلخ اجتماعیش که بیشترشون حرف دل خیلی از ماست. آفتاب راه راه و دلتنگی ها و نوشته های دوست داشتنیش . رها و تکاپویی که واسه ی رهایی از پلشتی های دور و برش داره. آدمک باران . ثمره و...

هر چند از قدیم گفتن به حرف گربه (سیاه و زردشو نمی دونم) بارون نمی باره . منم واسشون نه دعا که آرزو می کنم باشن و بشن . مثل اونایی که بودن و شدن . نه تا رسیدن به مدینه فاضله نه . که اینم از آرزوهای بشر عصر رمانتیسم بود. فقط و فقط دوست دارم همه شون باشن که همین بودن خودش یه دهن کجیه به همه اونایی که زوال ما رو دوست دارن......

نوشته شده توسط ایمان در ساعت 0:34 | لینک  |